آواز

روابط ما با عراقي‌ها رو به تيرگي مي‌رفت و آن‌ها هنوز موضوع نماز جماعت را مسكوت گذاشته بودند. بعدها فهميديم ما را آزاد گذاشته‌اند تا ببينند چه‌كار مي‌كنيم. يك روز يكيشان گفت: شما جشن گرفته و خواهيد رقصيد، آواز خواهيد خواند. گفتم: ما نه مي‌خوانيم نه مي‌رقصيم. ستوان عراقي اصرار كرد و با لحني كه گويا قصد خواباندن فتنه‌اي را داشته باشد، گفت: احسنت! مرحبا؟ و ما داوطلبانه شروع كرديم به خواندن يه دونه انار، دو دونه انار، صابون انار! يه جعبه انار، دو جبعه انار، صابون انار! يه فرغون انار، دو فرغون انار، صابون انار! يه وانت انار،‌ دو وانت انار، صابون انار! موج خنده در درون بچه‌ها پيچ و تاب مي‌خورد و راهي به بيرون نمي‌جست. اجراي ما خيلي جدي بود. يه قطار انار، دو قطار انار،‌ صابون انار! يه كشتي انار،‌ دو كشتي انار، صابون انار! يه دنيا انار، دو دنيا انار، صابون انار!... سرانجام حوصله‌ي ستوان عراقي سر رفت و گفت چرا آواز شما اين‌قدر تكراري است!؟ جواب داديم: اتفاقاً تمام شد و حالا آواز ديگري مي‌خوانيم. بلافاصله شروع كرديم يك مذاكره، دو مذاكره، سه مذاكره، چهار مذاكره. و متعاقب آن آواز شنيدني دوم: بلوار كرج، بلوار كرج، بلوار كرج. مأمور عراقي سرش را تكان داد و گفت: «بد مي‌خوانيد!» و رفت.

در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی»(فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و باحالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید.

شـــب هـــور

دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرند. و باز هم انتظار ... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا* زخمی شده باشد، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟! برمی خیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سؤالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس می زنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم: علی ... با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم. من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل می کنن. برو! من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم که هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لب رسیده است. بلندتر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

آها ... آنجاست!

علی آمدیم ... علی؟!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود ...  

یک بند انگشت

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»

 هر چی رهبرمون بگه!

عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.

قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛

همان طور که عراقی ها می خواستند.

ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟

گفت: درس می خوندم.

گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟

گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.

گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟

گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.

فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!

با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.

آشنایی که با او غریبه ایم

سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که شیمیااین روزها به دلیل ضایعه یی و خس خس گلویش به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند.


به نقل از این رزمنده عزیز:

... قبل از مجروحیت ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.

... سال 65 نیز در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم اما دیگر فایده ای نداشت. سه نفر بودیم که هر سه تشنج کردیم... و ...

برای بهبود حال این رزمنده شیمیایی عزیز سه صلوات بفرستید.

نوجوانی شهید علی ماهانی

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».

یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: « اگه دو دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی! »

اسامی شهیدان دفاع مقدس

نام و نام خانوادگی شهید:مجید آب نیلی رنانی

نام و نام خانوادگی شهید:محمد علی ساجدی

نام و نام خانوادگی شهید:بابک آبشار

نام و نام خانوادگی شهید:محمد آبیل

نام و نام خانوادگی شهید:احمد آجرلو

نام و نام خانوادگی شهید:محمدجواد آخوندی

نام و نام خانوادگی شهید:علی آخوندی

نام و نام خانوادگی شهید:رمضان آذریان

نام و نام خانوادگی شهید:حسین آریانژاد

نام و نام خانوادگی شهید:محمد آریایی پور

نام و نام خانوادگی شهید:عبدالمجید آزادی خواهان

نام و نام خانوادگی شهید:محمدحسین آشوری نیک

نام و نام خانوادگی شهید:احمد آغاز

نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آقاخانی

نام و نام خانوادگی شهید:علی آقا طاهریان

نام و نام خانوادگی شهید:علی آقاماهانی

نام و نام خانوادگی شهید:مهدی آقادادی

نام و نام خانوادگی شهید:محمدتقی آقابابایی

نام و نام خانوادگی شهید:غلامحسین آفتابی

نام و نام خانوادگی شهید:سلطانعلی آشوغ

نام و نام خانوادگی شهید:اسدالله آشفته

نام و نام خانوادگی شهید:محمدهادی آسمانی

نام و نام خانوادگی شهید:عباس آزرده

نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آزادی

نام و نام خانوادگی شهید:جلیل آریانژاد

نام و نام خانوادگی شهید:حمید آرونی

نام و نام خانوادگی شهید:حسین آرش مهر

نام و نام خانوادگی شهید:حسین آذرنیا

نام و نام خانوادگی شهید:محمود آذرارجمند

نام و نام خانوادگی شهید:حبیب الله آخوندی

نام و نام خانوادگی شهید:منصور آجرلو

نام و نام خانوادگی شهید:محمد رضا آتش برگ

نام و نام خانوادگی شهید:حسن آبشناسان

نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آبدرشکر

نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آبدار

نام و نام خانوادگی شهید:حافظ آبروشن

نام و نام خانوادگی شهید:محمد آبکار

نام و نام خانوادگی شهید:داوود آجرلو

نام و نام خانوادگی شهید:علیرضا آخوندی

نام و نام خانوادگی شهید:بهنام آذرباد

نام و نام خانوادگی شهید:فرامرز آذری

نام و نام خانوادگی شهید:محمد آرمان

نام و نام خانوادگی شهید:احمد آریایی

نام و نام خانوادگی شهید:غلامحسین آشوری

نام و نام خانوادگی شهید:غلامحسین آزیر

نام و نام خانوادگی شهید:عبدالرحیم آسیابان

نام و نام خانوادگی شهید:مسعود آقابابایی

نام شهیدان استان بوشهر

نام و نام خانوادگی شهید:علی آرمین

نام و نام خانوادگی شهید:محمد رضا احمد پری

نام و نام خانوادگی شهید:هادی ابرار

نام و نام خانوادگی شهید:سید محمود هاشمی

نام و نام خانوادگی شهید:محمود احمدی

نام و نام خانوادگی شهید:نعمت اله تهمتن

نام و نام خانوادگی شهید:خورشید خلیلی

نام و نام خانوادگی شهید:مرتضی جمالی

نام و نام خانوادگی شهید:حمید انبارکی

نام و نام خانوادگی شهید:ابراهیم افروز

نام و نام خانوادگی شهید:سید حسین هاشمی

نام و نام خانوادگی شهید:ماشااله دشتی

نام و نام خانوادگی شهید:خضر چاهشوری

نام و نام خانوادگی شهید:عبدالرضا حکیمی برازجانی

نام و نام خانوادگی شهید:سیدعلی حسینی مقدم

نام و نام خانوادگی شهید:عبدالعزیز ستار پناهی

نام و نام خانوادگی شهید:حمزه ابراهیمی

نام و نام خانوادگی شهید:حیدر بردستانی

نام و نام خانوادگی شهید:علی محمدی

نام و نام خانوادگی شهید:حسن بیژنی

نام و نام خانوادگی شهید:محمدرضا صفایی

نام و نام خانوادگی شهید:فریدون زنگی

نام و نام خانوادگی شهید:یوسف دشتی

نام و نام خانوادگی شهید:عبدالمجید ایزدی

نام و نام خانوادگی شهید:مظاهر زارع

نام و نام خانوادگی شهید:سید عبدالمحمد کراماتی

نام و نام خانوادگی شهید:ابوالقاسم خادمی

نام و نام خانوادگی شهید:قنبر قنبری

نام و نام خانوادگی شهید:اسفندیار حاجی پور

نام و نام خانوادگی شهید:حسین سلمانی

نام و نام خانوادگی شهید:محمد جاتوت

نام و نام خانوادگی شهید:عباس بکران

 نام و نام خانوادگی شهید:محمدعلی کامکار

نام و نام خانوادگی شهید:عباس کامکار

نام و نام خانوادگی شهید:حسین کامکار

نام و نام خانوادگی شهید:ناصر جوهر زاده

 شهدا گمنام دفاع مقدس استان بوشهر : درطول سالیان پس از پایان دوران دفاع مقدس نیز تعدادی شهید گمنام از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران، در گلزار شهدای شهرهای بوشهر و خورموج دفن شدند.روند دفن شهدای گمنام دراستان ازسال1381 تغییر یافت و به صورت سازمان دهی شده تحت مدیریت اداره کّل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس در آمد و اوّلین گروه از این شهداء تعداد 5 شهید بود که در عملیات های خیبر، والفجر مقدماتی، والفجر4 وکربلای 5 به درجه رفیع شهادت نائل آمده بودند بنا به درخواست امت شهید پرور جزیره قهرمان خارک در تاریخ 13/2/1381 در ضلع شرقی ساحل جزیره در مکانی مستقل و مختص، طی مراسم باشکوه با حضور انبوه عاشقان طریق شهادت و ایثار آرام گرفتند. پس از آن با پیگیری های مستمر اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان و هیئت امنای مزار شهدای گمنام کار طراحی و ساخت آرامگاه آنان شروع گردید و هم اکنون نماد زیبایی از این شهداء در قالب معماری و هنر ایرانی ـ اسلامی بر تارک جزیره خودنمایی می کند.

هم اکنون61 شهید گمنام در سراسر استان بوشهر مدفون می باشند که تعداد 46 شهید در11 نقطه استان زیر نظر اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس در خارج از گلزار شهداء در مکان مستقل و با هیئت امناء جداگانه، مدیریت می شوند. این شهداء به ترتیب تاریخ دفن به شرح زیر می باشند:

   عالی شهر: 5 شهید در تاریخ 3/9/81 در محل پارک ورودی شهر مدفون شدند و مزار آنها مورد بهره برداری قرار گرفته است.

 آب پخش: درتاریخ 19/11/84 تعداد 5 شهید گمنام میهمان مردم شهیدپرور این شهر شدند.

سعدآباد: هم چنین در همین تاریخ 5 شهید دیگر نیز در شهر سعدآباد آرام گرفتند که مزار آنها در حال تکمیل شدن است.

 برازجان: درتاریخ 21/11/84،5 شهید در ورودی شهر برازجان دفن گردیدند که مزار آنان در حال کامل شدن است.

دیلم: ۵ شهید نیز در تاریخ 22/11/84 خیابان ساحلی شهر دیلم را به قدوم خود مزین نمودند.

شبانکاره :در تاریخ 19/12/85 میزبان 5 شهید بود که پس از استقبال باشکوه مردم، در پارک محله ای این شهر مدفون شدند.

دیر:  سال1386پنج شهید گمنام فضای استان بوشهر را معطّر نمودند که به میزبانی مردم شهیدپرور دیّر در تاریخ 17/12/86 در کنار مصلای نماز جمعه آرام گرفتند و مزارشان درحال تکمیل شدن است.

کنگان: آخرین گروه شهدای گمنام که قدم به خاک استان بوشهر نهادند، در تاریخ 8/8/87 در تپه های مشرف به شهر بنک شهرستان کنگان، دفن گردیدند تا یادآور مظلومیت و ایثار امت قهرمان و شهیدپرور گوشه ای دیگر از استان قهرمان خیز بوشهر باشند.


 

 بسم الله الرحمن الرحيم

وصيت نامه ي بنده ي گنهكار سيد غلامعلي شجاعي

     يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ - سوره صف آيه ۱۰- ۱۱

     در لحظه ي گرفتن قلم به دستم جهت نوشتن وصيت نامه از ترس خدا و غضب خدا در خود لرزيدم . بار خدايا ، چگونه و چطور وصيتنامه بنويسم در حالي كه از سر تا پا گناه كردم و آنچنان كه بايستي به وظيفه ام عمل مي كردم ، نكردم . در اعمالم نافرماني و نقص وجود داشت .ولي بار خدايا ، از فضل و كرم و رحمت و بخشش تو نااميد نيستم .ترسم از اين است كه نيامرزيده از اين دنيا بروم ، مي ترسم رفتنم خالص نباشد و پذيرفته ي درگاهت نشوم . بار الها، بارخدايا از سر تقصيرات و گناهان ما بگذر .الهي العفو .

     حالا وظيفه اسلامي و شرعي و انساني ما ايجاب مي كند كه طبق آيه ي شريفه قرآن عمل نموده و با مال و جان خود در راه مقدس اسلام عزيز جهاد نماييم .امروز ديگر تمام آرزو ها بايد جهت ديگري پيدا كند و آن تقويت اسلام است و زماني كه پاي مسئوليت الهي پيش مي آيد، همه بايد قبول داشته باشيم كه دستور خدا و قرآن را بايد عمل كرد .حفظ اسلام و دستاورد هاي انقلاب اسلامي بر همه واجب است.

     به فكر آخرت باشيد و كوله بار سفر را آماده نمائيد،چرا كه ما مسافرانيم و از قافله عقب مانده ايم .ماها در اين دنيا امانتي بيش نيستيم و بايد امانت را به صاحب امانت پس بدهيم .ولي چطور و چگونه و كجا ؟ جبهه بهترين محل آزمايش و مقدسترين مكان براي پس دادن امانت به صاحبش است . وقتي انسان مي خواهد با خداي خويش معامله كند بايد بهترين چيزي را كه دارد ، تقديم نمايد و ما كه به غير از يك جان ناقابل چيز ديگري نداريم .

     اميدوارم كه خداوند از سر تقصيرات ما بگذرد .ما اين راه را با آگاهي كامل و شناخت كامل انتخاب نموده ايم و رفتن ما به جبهه تنها به اين خاطر است كه اسلام امروز در خطر است و براي صيانت از آن حركت خود را براي رفتن به جبهه الزامي مي دانيم چون رضاي خدا را در اين مي بينيم و حركت ما غير از رضايت الله چيز ديگري نيست. پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند هيچ قطره خوني همچون خوني كه در راه خدا ريخته شود ، نزد خدا محبوب نيست .

     توصيه ام اين كه ، ملت عملا تابع دستورات امام عزيزمان باشند و قدر اين نعمت الهي را بدانند و پشتيبان روحانيت مبارز و در خط امام باشند .به جوان هاي حزب الهي و امت حزب ا... توصيه مي كنم وحدتتان را حفظ نماييد و فريب يك عده افراد ناشايست و نالايق كه با قيافه هاي گوناگون و چهره هاي مختلف و لباس هاي مقدس كه خودشان را توي آنها مخفي نموده و از آن لباس ، به عنوان سنگر براي حفظ منافع خويش و نيت هاي پليدشان استفاده مي نمايند ، نخوريد. چرا كه هر زماني براي خودش طلحه و زبير هائي دارد و شما امت حزب الله هستيد كه با وحدت خويش مي توانيد نيت هاي شوم آن ها را در نطفه خفه كنيد و در صورت ديگر اگر به كثافت كاري خودشان خواستند ادامه دهند ، بر جوان هاي حزب الهي است كه چهره و اعمال آن ها را به مردم بگويند و مردم را آگاه سازند و دنبال قضيه را بگيرند.

     به نماز زياد اهميت بدهيد بخصوص صف هاي نماز جماعت را فشرده تر نمائيد كه دشمنان اسلام از وحدت شما و نماز جماعتها و نماز جمعه ها مي ترسند . در نماز هايتان به روح ا... ،‌ به روح خدا ،  به ابراهيم زمان ،‌به نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر و ظلم و ستم و عصر كفر و الحاد و عصر مظلوميت اسلام دعا كنيد .

 

وصيت به پدر و مادرم و برادران و خواهرانم و اهل فاميل :

     هميشه و در همه حال به ياد خدا باشيد و قوانين و فرامين اسلام را عمل نمائيد . چرا كه اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست . به آخرت فكر نمائيد و سعي كنيد به آخرتتان توشه اي جمع كرده باشيد . به مجالس دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهداء اهميت زيادي بدهيد و بخصوص به نماز هايتان و به فرزندان خود نيز همچون تربيت دهيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و از سربازان واقعي آقا امام زمان و اسلام به بار آيند .

     از همه كساني كه از من رنجيده اند و حقي بر گردنم دارند ، طلب بخشش و حليت مي نمايم و اميدوارم خداوند مرا با گناههاي بسيار بيامرزد.

                                    بنده ي گنهكار سيد غلامعلي شجاعي 30/1/64

 

خاطره ای از حاج همت

يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيششما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))
گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخودخوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))
آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان )) داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ حاج همت را مي گرفتند.

خبر شهادت

* قرار بود هر اتفاقي که برايش بيفتد، اول از همه به من خبر بدهند.

تلفن خانه‌مان با فرمانده سپاه يکي بود. اول آن‌ها گوشي را برمي‌داشتند و اگر با ما کار داشتند، خبرمان مي‌کردند. تلفن که زنگ خورد، پسرم به طرفش دويد و گوشي را برداشت. صدايم زد و گفت: مامان، اسم بابايي را مي‌گويند.گوشي را از دستش گرفتم. آن طرف خط يکي داشت خبر شهادتش را به فرمانده سپاه مي‌داد. تأکيد مي‌کرد من نفهمم.

دستي بر آتش

* حجله‌ي شهدا را که مي‌ديد، مي‌گفت: مي‌بيني؟ اين مسئوليت من را زياد مي‌کند. تا کِي ديگران بجنگند و ما از دور دستي بر آتش داشته باشيم؟ مي‌شه من هم شهيد بشم؟ يعني سعادت دارم؟

 با ناراحتي گفتم: اين قدر که تو به فکر شهيد شدن هستي، به فکر ما نيستي؛کاش من هم مي‌توانستم دعا کنم شهيد بشوم.

 راستي اگه من شهيد شدم، تکليف بچه‌هامون چي مي‌شه؟

بدون لحظه‌اي تأمّل گفت: وصيت مي‌کنم امام جمعه سرپرست بچه‌هامون بشه.

با آرامش ادامه داد: من نمي‌تونم با اين دلايلي که تو مي‌آوري، از آرزوي شهادت چشم بپوشم؛ من يک جان دارم و آن هم مال جنگ است.

نه...بنويس

* گفت: هر خواسته اي که از من داري، بگو.

گفتم.

گفت: نه...بنويس.

 نوشتم.

او هم خواسته هايش را گفت.

 همين طور که قلم توي دستم بود،آن ها را هم نوشتم.

1-اتّقوالله صونوا دينکم بالورع.

2-قل اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذبالله ان يحضرون ان الله هو السميع العليم.

3-همسرم، چيزي را مخواه جز آن چه خدا مي خواهد و براي آن که خدا
مي خواهد و از چيزي

 نهي مکن، مگر آن چه خدا نهي کرده است و براي آن که خدا نهي کرده است.

شرمنده ي محبّت

* عمليات شروع شد. تا عمليات تمام شود، از نگراني مُردم و زنده شدم.

شهدا راآوردند، ولي ازش خبري نبود.

توي دلم آشوب بود.

برادرش آمد وخواست ازاهواز برويم شهرستان.
هرقدر مي پرسيدم شهيد شده يانه؟
فقط مي گفت: نه، شهيد نشده.

رفتم توي خانه وديدم آن جا ايستاده؛ با دست وپاي شکسته و بدن پر از ترکش.

کنارم نشست،دستم را گرفت و سرم را به سينه اش گذاشت. مي لرزيدم و از خود بي خود هذيان مي گفتم.

گفتم: قرار نبود اين جوري کني،بي معرفت!

فقط آرام بود.

دوباره گفتم:حرف بزن تا باور کنم زنده اي.

فقط يک جمله گفت: محبّت تو شرمنده ام مي کنه.

قربون دلت دختر

* رفت منطقه.خيلي دل تنگي مي کردم. ياد همسر يکي از شهدا افتادم.

با خودم گفتم: قربون دلت دختر، چي کشيدي تو؟خدا چه صبري بهت داد؟ نشکستي؟ مجنون نشدي؟

 نذرکردم به اسم حضرت زهرا سلام الله عليها که صبرم بدهد.

گفتم: تورو به جان حسين ات نگذار بشکنم. اين راه روخودم انتخاب کردم، ولي نمي دونستم اين قدرسخته.

پشيمان نيستم؛ فقط حيران شده ام. دلم رو بزرگ کن. مي دونم ضعيفم، ولي تنهام نگذار.

دستم رو بگير.

تنهام مي ذاري؟

* داشت آلبوم عکس شهدا را نگاه مي کرد. آلبوم را ورق مي زد و گريه مي کرد؛ فاتحه مي خواند.

يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.

قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.

همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟

من هم اشک مي ريختم. نگاهش کردم و قول دادم بعد از شهادت هم تنهايش نگذارم.

حتي با شرايط سخت تر

* وقتي با لباس سپاه آمد سر سفره ي عقد، ياد حرفش افتادم که گفته بود: با لباس سپاه زندگي مي کنم، با همين لباس هم مي روم.

توي همين فکر و خيال ها بودم که گفت: دلت رو صاف کن؛ با خدا پيمان ببند که راه روشني بهت نشون بده. ما که با سختي به هم رسيديم،ادامه هم
مي ديم؛ حتي اگر شرايط سخت تري در انتظارمون باشه.

نه، اين روايته

* يک پارچ آب و يک قدح آورد توي اتاق. گفت: روايته که هرکس شب عروسي اش پاي زنش رو بشويد و آب آن رو توي خانه بريزه، خير و برکت تا آخر عُمر از خونه شون بيرون نمي ره.

خنده ام گرفته بود. با شوخي گفتم: ولي پاهاي من کثيف نيستن...

 همين طور که لبخند روي لبش بود،گفت: نه، اين روايته؛ مهم اينه که ما به روايت عمل کنيم.

اين يكي رو ديگه نيستم

* صدايم کرد و خواست پشت فرمان ماشين بنشينم، تا رانندگي ياد بگيرم.

بعد از کمي رانندگي، تصادف کردم. خيلي ناراحت بودم و از ماشين پياده شدم.

با ناراحتي و عصبانيت گفتم: ديگه پشت رُل نمي نشينم؛ توبه!

خنديد و گفت: عزيزم، اگه حالا ننشيني پشت فرمون، بعدها ديگه جرأت نمي کني. من که هميشه باهات نيستم تا کارهات رو انجام بدم.

تو بايد روي پاي خودت بايستي و گليمت رو از آب بيرون بکشي.

قبول کردم. نشستم پشت ماشين و رانند گي ياد گرفتم.

وقتي برگشتيم به خانه،گفت: کُلت من رو بيار.

با تعجب گفتم: لابد مي خواهي تيراندازي يادم بدي؟ من مي ترسم، اين يكي رو ديگه نيستم.

خنديد و گفت: دوست دارم شجاع باشي. يه مادر شجاع، بچه اش رو هم شجاع بار مي آره.

ستار امینی

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا

وپ های چادر مشكی مرغوب میان خانه هدایت‌الله قل می‌خورد و تا نزدیك پایم روی مبل های نیم دار اطاق نشیمن مرد ولو می‌شود. هدایت الله با صورتی پر ازخطوط مهربانی نزدیك می‌آید و گوشه پارچه چادرمشكی اعلا را به دستم می‌دهد: «خودتان نگاه كنید جنس مرغوب است» چادر نمازهای خوش قیمت هم كنار دستش است و برایشان تبلیغ می‌كند. «توی زیرزمین خانه پارچه‌فروشی داریم. اینها هم چادر مشكی اعلا است، دست بزنید جنسش خیلی عالی است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بی‌خیال اینكه قرار است در مورد خانه‌ای كه محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنیم.
سیدهدایت‌الله حالا چادرهای نماز دوخته شده را از نایلونی بزرگ بیرون می‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبی‌اش در هیات یك فروشنده پرتجربه، چادرها را تبلیغ می‌كند؛ «ما با دو تا زخمی آمدیم تهران. سال 60 خیابان ری منزلی اجاره كردیم. از خرمشهر هیچ وسیله‌ای نیاورده بودیم، هیچ‌كس نمی‌توانست چیزی بیاورد. من البته می‌توانستم با كمك محمد كه فرمانده سپاه خرمشهر بود، بیاورم اما نیاوردم تا من هم مثل بقیه جنگ‌زده‌ها باشم. مدتی بعد بنیاد شهید توی خیابان اسلامبولی خیابان دهم به ما خانه‌ای داد. یك روز نشسته بودیم، دیدیم خانه روی سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداری كرده بودند و سقف ریخت روی سر بچه‌هایم. رفتیم بیمارستان، وقتی برگشتیم دیدیم دزد تمام وسایلی كه تهیه كرده بودیم را برده. بعد توی بلوار كشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتمانی دادند كه آنجا هم دوام نیاوردیم. ساكنان مجتمع خیلی مبادی اخلاق اسلامی‌نبودند. عطایش را به لقایش بخشیدیم. بعد زمین همین خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمین 84 هزار تومان بود كه گفتند لازم نیست پولش را بدهید. قبول نكردم، البته یك مدتی هم گفتند كه بروم در یكی از خانه‌های مصادره‌ای زندگی كنم. آن را هم قبول نكردم، گفتم من در خانه مردم نمی‌نشینم.»

می‌پرسم از خاطرات دوران کودکی سیدمحمد هم چیزی به خاطر دارید؟ «خب، بچه بودند و شیطان، یادم می آید سیدعلی و سیدمحمد در یک گروه و سید محسن در گروه دیگری در خرمشهر عضو بودند، یک شب من حالم خیلی بد بود و آنها مدام با هم بحث می‏کردند، چند بار به آنها تذکر دادم که صبح بحث کنید، گوش نکردند، من هم سیدعلی و سیدمحمد را از خانه بیرون کردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»  

سید هدایت‌الله مهربان چیزی توی ذهنش افتاده، انگار می‌خواهد چیزی را كه گم كرده پیدا كند: «محمد برایم تعریف كرد كه رفته بودند با بنی‌صدر پیش امام(ره)، محمد به امام گفته بود كه این آقا امكانات لازم را به ما نمی‌دهد و دست دست می‌كند، امام(ره) توپیده بود به بنی‌صدر. بعد از جلسه بنی‌صدر، محمد را دعوا كرده بود كه چرا جلوی آقا این حرف‌ها را زده البته باز هم این دو نفر درگیری پیدا كردند. بنی‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد یقه‌اش را گرفته بود و همدیگر را زده بودند. محمد می‌گفت بنی‌صدر جلوی نیروها را گرفته بود. پسرم از هیچ‌كس نمی‌ترسید.»

سید هدایت‌الله پدر 13 فرزند، شش دختر و هشت پسر، می‌گوید: «محمد دو سال زندگی مخفی داشت توی كوره‌پزخانه‌ها می‌رفت و با دهن روزه آجر خالی می‌كرد به خاطر همین بدن قوی و محكمی‌داشت. خسته نمی‌شد. راستی یك خاطره دارم كه تا حالا هیچ‌جا تعریف نكرده‌ام: «شب‌هفت محمد كه تمام شد، خانمی‌آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر كاری داشتم چون حجاب مناسبی نداشتم نمی‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت كنم. وقتی ایشان متوجه شد آمد و سلام و علیك كرد و كارم را راه انداخت. آمده‌ام بگویم كه این كار پسر تو باعث شد كه من برای همیشه حجابم را به خوبی رعایت كنم.»

پیرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌ای است كه با كمك آن برای دخترهای بی‌بضاعت خرمشهری جهاز تهیه می‌كند: «با 600 هزار تومان جهاز می‌خرم برایشان، می‌روم سراغ مدیران كارخانه‌ها و همه‌چیز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من می‌فروشند.» حیاط خانه جهان‌آرا پر از پیچك‌هایی است كه سیدهدایت‌الله آنها را با نخی بلند به پشت‌بام وصل كرده و می‌گوید: «اینها گل كه بدهند خانه‌ام غرق گل می‌شود.»

«ممد نیست» اما سید هدایت‌الله جهان‌آرا كت و شلوارش را مرتب می‌كند و در خانه خیابان گرگان كه با دست‌های خودش ساخته چای و نبات خوزستانی هم می‌زند آن هم زیر نگاه‌های سنگین «ممد» كه بارها و بارها روی دیوار خانه كلنگی تكرار می‌شوند.

بسم الله الرحمن الرحيم

‌وصيت‌نامه بنده زبون خدا عبدالصاحب امامى:

«ربنا و ءاتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم‌القيامة إنك لا تخلف الميعاد» خدايا ما را ارزانى دار آنچه را كه به زبان رسولانت به ما وعده دادى و ما را روز قيامت خوار مگردان كه تو شكننده پيمان نيستى. (قرآن كريم- آل‌عمران 193)

به نام خداى محمد، پيغمبر ايمان و آزادى و به نام خداى هابيليان تاريخ، پيروان صديق خاتم‌النبيين(ص) و با سلام و درود بر مهدى موعود(عج) و نايب برحقش امام خمينى و با رحمت و مغفرت خدا بر تمام شهيدان گلگون‌كفن علوى و با درود و تحيت بر تمامى عدالت‌گستران محمدى سخنم را شروع مى‌كنم. من در حالى به جبهه مى‌روم كه به وحدانيت خدا و رسالت همه انبياء از آدم تا خاتم و وصايت ولايت على بزرگوار و يازده فرزندش شهادت مى‌دهم و شهادت مى‌دهم كه آيت‌الله العظمى امام خمينى طبق آيه 58 سوره نساء كه «أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولى‌الأمر منكم» نايب برحق حضرت مهدى(عج) مى‌باشد، لذا اطاعت از او بر هر فرد مسلمان واجب است.هدف من از رفتن به جبهه چيزى جز اين نيست كه جهاد اكبر را در جهاد اصغر شروع كنم، زيرا بنده زبونى چون من كه عمرى در غفلت و معصيت گير بوده‌ام جز پناه به خودش بر كه پناه برم و امروز كه خداوند راهى را مشخص نموده تا كسانى كه مى‌خواهد بازگشت نمايند بازآيند و اين راه رفتن به جبهه حق عليه باطل است. و من به جبهه مى‌روم تا تمام هواهاى نفسانى را از خود دورم كنم و صفات الهى را هرچه بيشتر در درون خود قوت بخشم. مى‌روم تا حر شوم و خالصانه نداى حسين زمان امام خمينى را لبيك گويم. مى‌روم تا اصالت اماممان را به تمام دنيا شهادت دهم. مى‌روم تا به تمام قدرتهايى كه بر عليه جمهورى اسلامى ايران نقشه مى‌كشند بفهمانم كه «و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين» و در نهايت مى‌روم تا بر بام دنيا فرياد برآورم كه الاسلام يعلوا و لا يعلى عليه. خدايا تقاضا ميكنم مرا در خدمت به خودت مفتخر ساخته، اعمالم را بپذيرى و آنچنان كنى كه بين رفتار و گفتارم جدايى نباشد و اين طرز خدمت ابدى و سرمدى گردد. خدايا از سر تقصيرات و گناهانم درگذر و بر ناتوانى بدن، بر نازكى پوست و بر بى‌دوامى استخوانم رحم كن. خدايا بر من منت نهاده و خواهشم را اجابت كن و از لغزشهايم درگذر.

و اكنون سفارشى چند: اى امت حزب‌الله، 1- اطاعت از ولايت فقيه طبق آيه صريح قرآن (سوره نساء/58) واجب مى‌باشد، پس از شما به عنوان يك برادر كوچك مى‌خواهم كه معيار تمام حركتهايتان ولايت فقيه باشد، زيرا كه ولايت اصول اساسى اسلام است. 2- در اين زمان كه ولى فقيه امام خمينى مى‌باشد بر فردفرد شما مردم واجب است كه در تمام صحنه‌هاى زندگى او را تقويت نموده و موبه مو فرامينش را عمل نماييد تا انشاءالله دينتان به اسلام كامل گردد. 3- وحدت اساس استقلال و شرف و آزاديمان مى‌باشد، زيرا امروز همانطور كه رهبر و مرجعمان امام خمينى فرمودند هر اختلافى به نفع آمريكاست، پس در خط وحدت كوشا باشيد. 4- از برادران و خواهران حزب‌الهى مى‌خواهم كه از روحانيت مبارز غافل نشوند و در اموراتشان هميشه به آنها رجوع كنند. 5- از تمام دوستان و آشنايان و اقوام و حتى كسانى كه مرا نمى‌شناسند مى‌خواهم كه مرا حلال كنند و در راه استقلال و آزادى محرومين جهان شجاعانه به نبردگاه پيكار برعليه كفر جهانى بشتابند. 6- از خواهران و برادرانم مى‌خواهم كه مرا حلال نمايند، زيرا نتوانستم وظيفه برادرى را نسبت به آنان انجام دهم و از آنان مى‌خواهم كه جهت سازندگى خود از خواندن و فهميدن قرآن و عمل كردن به آن و ادعيه اسلامى كوتاهى ننمايند. 7- از پدر روشن‌ضمير و مادر دلسوزم مى‌خواهم كه مرا حلال نموده و از اينكه در اين چند صباح عمرم وظيفه فرزندى را نسبت به آنان انجام ندادم مرا ببخشند. اميدوارم كه براى آمرزش گناهانم در پيشگاه

  خدا دعا كنند. خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار و جمهورى اسلامى را به دست مهدى بسپار.

وصیت نامه شهید حسن سرانجام

با ياد خداوند متعال و آفريدگار کون و مکان و هستي بخش جهان و تنها معبودي که نه شريکي و نه قدرتي به پاي او تواند رسيد آغاز مي کنم .

 سوگند به خدايي که هستي من و تمام موجودات عالم در دست اوست که به جز الله به خاطر هيچ کس و چيزي به جبهه نيامده ام . سوگند به آفريدگاري که تنها معبودي است که شريکي ندارد تا آخرين قطره خون در راهش بر عليه کفر و نفاق مبارزه کنم سوگند به خدايي که بخشنده هست و مهربان با ولايت خاندان اهل بيت و در انتظار فرج حضرت مهدي (عج) به لقاءلله پيوستم . از خداوند مي خواهم که مرا به لطف و بزرگي خود عفو کند و از تمام تقصيرات و گناهانم درگذرد و مرا جزء آندسته افرادي قرار دهد که از مقربان درگاه اويند . از خداوند طلب مي کنم که دعاهاي نازل شده در کتابش را در موردم به استجابت رساند و از وي درخواست مي کنم مرگم راتنها شهادت در راه خودش قرار دهد . باري برادران و خواهران زمان ، زمان حساسيت و موقعيت ، موقعيت خطيري است . بايد با درک مسئوليت سنگيني که بر دوش تک تک ما هست ، سلاح ايمان و عمل صالح را از يک طرف و سلاح مادي را که وسيله اي بيش نيست به دست گرفت و راهي ميدان مبارزه شد . تا زمانيکه جان در بدن داريم بايد اراده را آهنين ساخت و چنان بر کافران شرقي و غربي در هر نقطه از زمين تازيد که فرصت تفکر از آنان سلب شود . بايد خود را بسازيد تا در آينده نسلي با ايمان و مسئول و ساخته شده را تحويل اجتماع دهيم . بايد غيبتها و تهمتها و حرفهاي لغو را کنار گذاشت و بيشتر به عمل پرداخت بايد ساعتي تفکر کرد تا ببينيم کجا بوده و کجا هستيم و به کجا مي رويم بايد چشم و گوشها را باز کرد تا مشاهده کنيم چه بوده و چه هستيم و چه خواهيم شد فقط اندکي تحمل و صبر کن و در خود فرو رو و روي تمامي مساول عادلانه قضاوت کن آنگاه خواهي فهميد که چرا تماميمان در خواب غفلت به سر مي بريم . آري برادر و خواهر اين تو بودي که با غري کوبنده به طاغوت هجوم بردي و او را از تخت خدايي به زمين افکندي ، اين تو بودي که به خيابانها آمدي و با فرياد سهمگينت چنان لرزه بر اندام ابرجنايتکاران انداختي که سبب شد ما اکنون در اين آزادي مطلوب به سر ببريم . بار ديگر به پا خيز و قدم به عرصه رزم گذار و کربلا و قدس را از چنگال خونخواران و ظالمان زمانه رها کن . برادر و خواهر عزيز از شما تقاضا دارم که به خود آيي و لحظه اي تأمل کني و با دشمن درونيت که همانا بزرگترين دشمنهايت مي باشد بستيزي تا فردي آگاه و خود ساخته و نيرومند شوي من به تو قول مي دهم که اگر با اين دشمن اصلي مبارزه کردي در دنيا فردي سعادتمند و قوي خواهي شد و در آخرت از مقامي شايسته برخوردار خواهي شد . اين حقير مطالبي را عرضه مي دارم که دوست مي داشتم آنها در لحظه لحظه زندگيتان رعايت شود . اول اينکه به ياد خدا باشيد و لحظه اي از يادش غافل نشويد که با ياد خدا دلها آرامش خاطر پيدا مي کند . دوم اينکه در اعمالتان خلوص نيت داشته باشيد و هيچ فعلي را انجام ندهيد مگر به خاطر خداوند که از روي نيت به کارهايتان نگاه خواهد شد .

سوم اينکه تمامي توانيد در راه خدا انفاق کنيد و با جان و مال و اولاد در اين راه قدم نهيد که اجري بزرگ نزد خداوند خواهيد داشت .

چهارم اينکه تا سر حد امکان از اسراف و تبذيل بپرهيزيد تا خدا درب هاي نعمت را هميشه برويمان باز گذارد . پنجم آنکه تا در توان داريد نماز و قران و دعا بخوانيد که ما به اين چيزها زنده مي باشيم و سعادتمند خواهيم شد . ششم آنکه در تمامي اوقات امام عزيز و بت شکنمان را دعا کنيد و در هر بحبوهه به ياريش شتابيد . هفتم آنکه از تهمتها و غيبتها و حرف هاي لغو دوري کنيد و بيشتر به عملهاي خالصانه بپردازيد تا هر چه سريعتر از اين وابستگي عظيمي که ناشي از خيانتها و جنايات رژيم گذشته است بيرون آييم . هشتم اينکه به جبهه بياييد و دين خدا را ياري کنيد و مزدوران اجانب را به عقب رانيد و قدرتهاي الهي را از نزديک مشاهده کنيد که تا ظهور مهدي آل محمد ما مبارزه در پيش داريم . نهم اينکه تا مي توانيد در اجتماعات و تظاهرات و نمازهاي جمعه و جماعت شرکت کنيد و همبستگي و وحدت خود را به دشمنان نشان دهيد .

دهم آنکه حداقل در مساجد محل و گروه هاي مقاومت و نمازهاي جماعت شرکت نماييد و اين خانه خدا را غريب نگذاريد تا هر لحظه آماده مقابله با توطئه هاي دشمنان باشيد .

يازدهم : از تمامي دوستان و آشنايان و اقوام خويش تقاضاي عاجزانه دارم که که مرا حلال کنند و حق خود را به بزرگي خود

 

 

 

 

 

http://www.upsara.com/images/l13or0q6qmshc7uc3jwc.jpg

 ازچپ:شهیدجاویدغلامی-حسین غفاری-شهید میرحسین حسینی عربی-محمدمحمدپور-شهیدامیرنجاری

http://www.upsara.com/images/hv87ckp12im2gzc9xqqq.jpg

دسته3گردان سیدالشهدا ل31ع قبل از عملیات والفجر8

http://www.upsara.com/images/kf6vye22ux9wt6j5yqil.jpg

شهید کاظم بداق زاده

http://www.upsara.com/images/hj6n46geviqivhmiyhwb.jpg

شهید منصور حسنلو

چپ حسن راستی-شهید یونس شکورزاده-شهید حمید قاسم نژاد

از چپ:شهیدان یونس شکورزاده وحمید قاسم نژاد

ایستاده از چپ:حسن راستی-شهید ونس شکورزاده-شهیدحمید قاسم نژاد-حاج خلیل مهدیپور

                  نشسته از چپ:شهید فرهاد مقدسیان-شهید حاج غلامعلی شجاعی -امیر پیرایش

ازچپ:شهید صابر باقری-شهید حسن مهراسا -حاج سید قاسم شجاعی-شهید حمید ذاکری

ازچپ:شهید صمد بابازاده-حاج سید قاسم شجاعی-شهید عزیز سالمی-جانبازحاج قادرباقری-شهید حسن مهراسا-شهید اسماعیل بپایی-شهید حمید ذاکری-شهید یوسف الیاسی


 

 

 

لطفا ۲۲ثانیه به این عکس نگاه کنید!

اينها 22 نفر از رزمندگان عرصه عشق و جوانمردي هستند. لازم نيست هيچ كدام را بشناسيد. تنها به آرامش و شوقي كه در چهره اين جوانان غيور ديده مي‌شود تامل كنيد. آن وقت از بركت اين نگاه‌هاي آسماني بهره‌مند خواهيد شد..

 به اين چهره‌ها نگاه كنيد و به چهره‌هايي كه هر روز از كنارتان رد مي‌شوند.

چهره‌هايي كه از كنار ما رد مي‌شوند با اينكه ظاهرا در رفاه بيشتر به سر مي‌برند اما انگار هميشه از چيزي رنج مي‌برند. خيلي فرق نمي كند از چه چيزي. مثلا قسطشان عقب افتاده يا درآمدشان كم است. ماشينشان خراب است يا كلاهشان را برداشته‌اند. مريض هستند يا مريضداري مي‌كنند. بليت سفر گيرشان نيامده يا بليت مسابقه فوتبال! كسي به ماشينشان زده يا پليس جريمه شان كرده. يا ... و هزار مشكل و رنجي كه تمامي ندارند.

... اما لطفا 22 ثانيه وقت بگذاريد و به اين عكس نگاه كنيد.

اينها 22 نفر از رزمندگان عرصه عشق و جوانمردي هستند. لازم نيست هيچ كدام را بشناسيد. تنها به آرامش و شوقي كه در چهره اين جوانان غيور ديده مي‌شود تامل كنيد. آن وقت از بركت اين نگاه‌هاي آسماني بهره‌مند خواهيد شد.

اينها هم زندگي را دوست ‌داشتند. آرزوي مدارج بالاي تحصيلي هم داشتند. از داشتن خانه و ماشين هم بدشان نمي آمد. حتي برخي از اينها زن و بچه هم داشتند اما وقتي ديدند به آب و خاكشان تجاوز شده، در خانه نشستن را ننگ دانست، جان با ارزش خود را به دست گرفته و مردانه به دفاع از ناموس و دينشان پرداختند.

اينها سبكبال و رها به استقبال شهادت رفتند تا چراغ خانه ما روشن بماند.

 

اين عكس پیش از عمليات بدر در سال 1363 گرفته شده است.

شهدايي كه در اين عكس ديده مي‌شوند:

محمدحسین اكرمي، محمدي قاري قرآن، فرج اله پيكرستان، محمدرضا صالح نژاد، حسين غياثي، عبدالرضا شريفي پور، حميد كياني، حسين انجيري، مصطفی معیری، حمید سعاده، امير پريان، محمود دوستاني و عبدالمحمد خيرعلي مشاك.

 

شركت مقام معظم رهبري در تشييع شهداي دفاع مقدس

 

ديدار مقام معظم رهبري با مجروحين جنگي

   ديدار مقام معظم رهبري با مجروحين جنگي

شعر در وصف شهدا

آمده‌ام ای خوب‌ترین، ای بهترین ، ای مهربان‌ترین ، تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقه ی راهم کنی . . . الهی العفو ، العفو ، العفو… *** یک عمر تماشای دری خون آلود / یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود کم کم به علی بال پریدن میداد / ای تیغ نیازی به حضور تو نبود . . . التماس دعا . . . دلت را با خداوند آشنا کن / ز عمق جان خدایت را صدا کن دل غفلت زده مانند سنگ است / مس دل را به یاد او طلا کن به پیش او گشا دست نیازی / به درگاه بلند او دعا کن . . . التماس دعا . . . امشب این دل یاد مولا می کند / لیلة القـدر است و احیا می کند بشنو ای گـوش دلها بی صدا / نغمه ی فـزت و رب الکعبه را . . . خدایا ، بحق شهید شب های قدر تقدیر ما را محبت و ولایت و پیروی راه مولا علی علیه السلام رقم بزن آمین . . . . در برج ولا مهر جهان تاب علیست / در شهر علوم نبوی، باب علیست از اول خلقت بشر تا امروز / مظلوم ترین شهید محراب علیست . . . التماس دعا

 

شعر شهریار در وصف شهدا

به خاک من گذري کن چو گل گريبان چاک              
که من چو لاله به داغ تو خفته ام در خاک
چو لاله در چمن آمد به پرچمي خونين                    
شهيد عشق چرا خود کفن نسازد چاک
سري به خاک فرو برده ام به داغ جگر                    
بدان اميد که آلاله بردمم از خاک
چو خط به خون شبابت نوشت چين جبين               
چو پيريت به سرآرند حاکمي سفاک
بگير چنگي و راهم بزن به ماهوري                        
که ساز من همه راه عراق ميزد و راک
به ساقيان طرب گو که خواجه فرمايد                   
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک
ببوس دفتر شعري که دلنشين يابي                     
که آن دل از پي بوسيدن تو بود هلاک
تو شهريار به راحت برو به خواب ابد                       
که پاکباخته از رهزنان ندارد باک

 

درد دل مادر شهید گمنام

آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه  

نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه

زنده یاد سپهر

 

یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده   
روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده 
یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
کـــه چــادرش خــاکیـــــــه 
روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
دست میذاره رو زانــــــــوش 
زانـــــوشــــو هی میمالــــه
تندتند میـگه یا علــــــــــــی  
 درد میــــــکشـــــه مینالــــه
شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده   
صــــورت خیــس و گلفـــــام
دست میکشه روی قبــــــــر
 قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام
آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر 
  با دستـــــــــای ضعیـفــــش
قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد    
           دست میکنه تـــو کیفـــــش
از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه
 خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
میـــــــذاره روی اون قبــــــــر   
   بــهش  میگه  مادرجـــــــون
به قربـــون بـی کسیـــــــــت 
چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی
پــای کــــی سر میــــذاری؟
بابات کجاســـت عزیــــــزم؟
بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم 
   منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم
 نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی 
   بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود 
بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه 
             ســـــرش رو تکون میـــــــده
درمیـــــــاره یــه عکســــــی 
             از کیفش نشــــــون میــــده
عکســـــو میبوسـه و بــــــعد   
میــــــــذاره  روی  ســـــرش
عکـــــــس بچـه خوبــــــــش
              عــــکس علــــــــــی اکبرش
تو هم عین بچّــــه مــــــــی  

             بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم

شهید گمنام

 

همون که رفت و با خـــــــود
                بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
همون که آخرین بــــــــــــــار   
وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد
نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش
گفت که مامان تــو برگـــــرد
بــــــــــرو  کنــــــــــــــار  بـابـا 
نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد
من خودم دارم میـــــــــــــرم             
اونــــــه که تو رو مـــی خواد
 گریه ش یهــــو بند میــــــــاد 
                  فکـــــــر میکنــــه و با مکـــث
بغض میــــکنه دوبـــــــــــــاره 
   خیـــره میشه به اون عکس
دلــم رضــــــا نمـــــــــــی داد  
ولـــــــــی بـــــه خـــاطـر اون
دیگه پی اش نـــــرفتــــــــــــم  
گفتـــــــم برو مــــــادرجــــون
صورت مـــــن رو بوســــــــــید   
  بـــــرگشتـــــش و دویــــدش
لبخنـــد زدم زورکـــــــــــــــــی
ســـــــر کــــــوچه رسیــدش
تحملـــــــم تـموم شــــــــــــــد 
بــــــه دنبالـــــــش دویــــــدم
ولـــــــــی دیــگه بچـــــــــــه مو     
ندیـــــــــــدم و ندیـــــــــــــدم
وقتــــــی رسیدم خونــــــــــــــه   
     بــابــای پیــــــــــرمــــــــردش
یواشــی زیــــــــر پتــــــــــــــــــو  
داشتـــــش گریه میــکردش!
چه شبــــــــــها که به یــــــادش
   با گریـــــــــه خوابم می بــرد
باباش چقــــــــدر زورکــــــــــــی 
بغضشــــو  فرو مـــی خــورد
لـبخنـــــــــدهای زورکــــــــــــــی   
اون بغض هــــــای پیرمــــــرد
کارشـــــــو آخــرش کـــــــــــــــرد 
مــرد خونـــــم سکتـــه کــــرد
الهـــــــــــــی که بمیـــــــــــــــرم  
 چشماش به در سفید شــد
آخر نفهمیـــــــــد علـــــــــــــــی 
اسیــــــــره یا شهیــــد شـــد
ســــــــــــــــرت  رو  درد  آوردم؟ 
بگـــــــم بــــــازم یا بســـــــه؟
آخ الهـــــــــی بمیــــــــــــــــــرم    

 سنگــــــت چـــــرا شکستـــه؟ 

عـــــــــیب نـــداره مــــــــــــادرم
یه کمــی طاقــــــــت بیـــــــــار
یــه کار نـــــــــــــو دستمــــــــــه 
  دنـــدون رو جیـــــــگر بــــــــذار
سرویســـــــه نــو عروســــــــــه      
دختـــــــــر عـــــــذرا پیــــــــــره
تمــــــــــوم بشه ، یه پولـــــــی    
دســــــت منــــــو میگیــــــــره
یـــــه سنگ قبر خوشـــــــــــگل
خــــــــودم بـــرات میــــــــــارم
با فاطمـــــــــــه میــــامــــــــــــو   

رو قبـــــــــر تـــــــو میـــــــذارم

لاله و پلاک

 

گفتم راستـــــــی فاطـــــــــــمه
              رفتـــــــــه به خونـــــه بخـــــت
خیلـــــــــی خونــدم توگوشش  
راضــی شدش خیلی سخت
اون نامـــــزدعلـــــــــــــی بــــود 
همیـــــــــن علــــــــی اکبــرم
عینهـــــــو دختـــــــــرم بــــــــود
صـــــــدام میـکرد مـــــــــادرم
راستــــــــــــی تو زن گرفتـــــی؟ 
 یا که هنـــــــــوز نامـــــــزدی؟
کاشکی مــــــادرت مـیگفـــــــت
هیچ وقت بهش قـول نـــــدی
راستــــــــی یادم رفت بگـــــــم     
       از دختــــــــــــرم بهــــــــــــاره

اونم شـــــوهر کرد و رفــــــــــت 

شوهرشـــــــو دوســــت داره
خواســـــــتگارکه زیاد داشـــــت
       ولـــــی جـــــواب نمــــی داد
میگفت عروســی باشــــــــــــه   
وقتــــــــی داداشــــــم بیــاد
بـــــــــــــرای ازدواجـــــــــــــــش
  داشتـــش خیلی دیر میشد
به پــــای باباش و مــــــــــــــــن 
 اونــــــم داشت اسیر میشد
همسنگــــــــر علــــــــــی بـــود 
  دامــــــــاد و میـــــــــگم ننــه
بــــرای مــــــن از علــــــــــــــی  
یــــــــه حرفهایـــــــی میزنـه
میــــــــــگه شــــب حـمله بــود    
تــــــــو خیبــــر و تو مجنــون
میــــــــــون تیـــــر و تـــرکــــــش 
    تــــــــو اون گلولــــــــه بارون
یــــــــه ترکــــــــــش خمپـــــــاره   
خــورده تـــــــوی گردنــــــش
دیگه تــــــــــو اون شلوغـــــــــی
بچـــــــــــه ها ندیدنـــــــــش
همه اش چــــرا تو حرفـــــــــــام
  یاد علــــــــی می افتــــــــم
کجا بودیــــــــــــم عزیــــــــــــــزم   
  دختـــــرمــــــــو می گفتـــــــم
کنــــــــار ســـــــــفره عقـــــــــــد 
              وقتــــــــی اونو نشــــونـــدن
یادم نمیره هــــــــــیچ وقـــــــــت
وقتـــــــی خطبـــه رو خوندن
وقتــــــــــی که گفتــــــــن عروس
رفتـــــــــــه که گل بچینـــــــه
با گریــــــــه گفت که رفتــــــــــــه
داداششـــــــــــو ببینــــــــــه
دوبـــــــــــاره و ســــــــــــه بــاره  
جلـــــــــوی چشـــــم دامـاد
تمــــــام جبهـــــه رو گشـــــــت
  گریـــــــه کرد و جـــــواب داد
رویـــــــــــم سیــاه مـــــــــــادرم 
ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
آخ آخ ، راستــــــــــــی ببینــــم
   قـــــــــرص قلبمـــــو خــوردم
بغضــی کـرد و دستــــــــــــــای 
      لرزونـــــــــو کرد تو کیفــــش
دســـتـــــــــای پینــه بستـــش
اون دستــــــــای ضعیفـــش
دست هایــی که جــــــــــا داره   
   آدم بــــــــــراش جـــــون بده
اون دستـــــای ضعیفـــــــــــــش
  کـــــــه عرشـــو تکــون میده
اون دستـــــــای ضعیفــــــــــــی    

کــــــــه پرشـــــــده ز پینـــــه

پلاک

 

اون دستــــــای ضعیفــــــــــــی    
    کـــــــــــه مـــــــرد آفرینــــــــه
دســـــت گذاشت رو زانـــوش     
              همـــــون کوه عشق و صبـــر
با یاعلــــــــــــــــــی بلند شـــد  
بلنــــد شــــــد از روی قبــــر
گفت دیـــــگه بــاید بــــــــــــرم 
قرص هامــــــــو نخـــــــوردم
حـــــلال بکـــــــن عزیــــــــــــزم  
        ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
بازم مــــــــــــــیام کنـــــــــــارت 
عزیزکـــــــــم شنیـــــــــدی؟
تــــــو هم عین بچه مـــــــــــی  
بـــــــــوی اکبــــــرو میــــدی
هــــــــی اشــــــــکهای پیــرزن
زصورتـــــــــش میچکیـــــــد
دور شــــــــد از ســــــر قبــــــــر
 ســــــــر قبــــــــر اون شهید
شهیدی که سکتـــه کــــــــــرد    
        بـــابـــای پیرمــــــــــــــردش
خواهر اون وقت عقــــــــــــــد     
    همـــــــه ش گریه میکردش
اون که تا حــــالا غیـــــــــــر از
فاطمــــه مــادر نداشـــــــت
تیرخــــــورده بود گردنـــــــــش 
روی تنـــــش سر نداشــــت
دستـــــهای اون شهیــــــــــد
    بــــه پشــت مــــادرش بـود
مـــــادر نفهمیــــــــــــد که اون  
   علــــــــی اکبـــرش بــــــود
مـــــادرو همراهــــــــــــی کرد     
           گفــــــــت که مهربونــــــــم
غصـــه نـــــخور مـــــــــــــادرم
 تمامشــــــو مـــی دونـــــم
آی  قــصـــه  قــصـــه  قــصـــه 
نــــون و پنیـــــــر و پسـتــــه 
  خواهــــــری که با گریـــــــــــه 
ســــــــر سفره نشستـــــه
یــــــک زن قـــد خمیـــــــــــده
 ســــنگ قبــــر شکستـــــه
 گریــــــــه هـــای پیرمــــــــــرد
بگـــــــــم بازم یا بســـــــــه؟

 

                                                       شاعر : زنده یاد ، ابوالفضل سپهر



 


 
                                                                  آهسته، آهسته
 

گل شد برآمد پیکرم آهسته آهسته
انگار دارم می پرم آهسته آهسته
انگشترم، مُهرم، پلاکم، چفیه ام، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته
آهسته آهسته سرم از خاک می روید
از خاک می روید سرم آهسته آهسته
جز نیمه ای از من نمی یابید، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته
خوابیدم بر شانه ها و می برندم ... نه
تابوت را من می برم آهسته آهسته
آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می آورم آهسته آهسته

این خبر می ریخت
خواندم، پدر جای تو خالی است
از چشم های خواهرم آهسته آهسته
دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته


 

 
      
                                                   
                                            
آیه های آسمانی
 
شعر اگر کلید بغض مانده در گلو نباشد
پرنیان نقش و معنی هرچه هست کو نباشد
شعر اگر نگوید اینجا اشک و آه و خون چه کردند
از شعور و شعر و مردی ذره ای در او نباشد
شعر اگر دمی نشیند زیر این رواق خونرنگ
بی کران کهکشان دیگر آرزو نباشد
کودکی است شعر و دلخوش ساعتی به اسب چوبی
گر تفنگ بر ندارد جنگ رو به رو نباشد
تا سرای می پرستان ردپای زخم ما گیر
در میان آن مضامین آیه های آسمانی ست
هرکه را وضو نباشد اذن جستجو نباشد


 

 

زندگينامه شهید جان علی دلاور اومالی

زندگينامه شهید دلاور اومالی شهید جانعلی دلاور اومالي سال 1338 در روستای اومال دیده به جهان گشود.در اغوش گرم پدر و مادر ،بزرگ شد.در سن هفت سالگی مشغول تحصیل شد.دوره شش ساله ابتدائی را در روستای اومال گذراند و سال ششم ابتدایی را در دبستان نکهت شهرستان نکا طی کرد.دوره راهنمایی را نیز در نکا گذراند.و دوره دبیرستان را در هنرستان فنی بهشهر گذراند.در سال 1357 که مصادف با پیروزی انقلاب شکوهمند ایران بوده به سربازی اعزام شد که در طی اموزش نظامی به دستور امام از پادگان فرار نمود.تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب به دستور امام خمینی دوباره به خدمت سربازی رفت و در سال 1358 خدمت سربازی را به پایان رسانید.در سال 1360 به دستور امام خمینی که فرمان تشکیل بسیج را صادر کرده بود ، ایشان و شهید ساعی و شهید احمدی اولین

افرادی بودند که جهت اموزش بسیج به پادگان منجیل اعزام شدند.شهید دلاور در جبهه های حق علیه باطل به عنوان فرمانده گردان حماسه ها افرید و سرانجام در بعد از ظهر روز بیست و هشت صفر 1402 قمری که مصادف با شهادت پیامبر اکرم {ص}برابر 5/10/1360 در غرب کشور در منطقه گیلانغرب {شیاه کوه}در عملیات مطلع الفجر به درجه رفیع شهادت نائل امد.شهید به هیچ وجه در برابر ظلم و زور تسلیم نمیشد.در مقابل ستم ایستادگی میکرد و فردی مهربان و دلسوز بود. قسمتي از وصیت نامه شهید من به جبهه امده ام تا ندای«هل من ناصر ینصرنی»امام عزیز لبیک بگویم ،ما رزمندگان در عمل میخواهیم ثابت کنیم مثل مردم کوفه نیستیم که امامشان را تنها گذاشتند.ولی ما امام خود را تنها نخواهیم گذاشت.به خواهرم وصیت میکنم که در شهادت من صبر زینب گونه داشته باشد.

زندگینامه شهید علیرضا جنتی

تاریخ تولد 1347 تاریخ شهادت 23/10/1365
محل تولد : همدان محل شهادت : شلمچه
آنگاه که گوهر وجودش در این عالم خاکی درخشید ، شهریور ماه 1347 بود. صدای پای پاییز داشت کمکم می آمد اما صدای گریه او حکایت از بهاری داشت که با شکفتن غنچه وجودش به خانه ما آمده بود ، طراوت این بهار هنوز هم جانمان را تازه می کند. خاطرات دوران کودکی علیرضا بسیار شیرین و شنیدنی است ، از همان دوران روحیه کنجکاوی و پرسشهای کودکانه اش جلوه ای از آینده درخشان او را در مقابل دیدگانمان ترسیم می کرد.
همان وقتها بود که با مسجد و نماز و مفاهیم اعتقادی اسلام آشنا می شد. با همان پاهای کودکانه خود ، در کنار پدر یا مادر مهربانش به مسجد می رفت و سعی می کرد خواندن نماز را خوب یاد بگیرد. به کتاب بسیار علاقمند بود ، هنوز به مدرسه نرفته با کمک بزرگترها کتابهای اول دبستان را به راحتی می خواند. دوران تحصیل او از دبستان عارف آغاز شد. سالهای تحصیل ابتدایی را یکی پس از دیگری با موفقیت پشت سر نهاد و هر سال در مسابقات درسی دبستان رتبه های ممتازی را کسب می کرد.


دوران راهنمایی راهم در مدرسه عطار نیشابوری گذارند در این دوران با شهید ملک حسین بیاتی آشنا شد . پیوند دوستی این دو کبوتر سبکبال پیوندی است که با شهادت گره خورده است. علیرضا و ملک حسین بسیار یکدیگر را دوست می داشتند. علیرضا در یکی از نوشته های خود می گوید صمیمی ترین دوست من برادر ملک حسین بیاتی می باشد که شخصی با ایمان و با گذشت و خوش برخورد و مهربان و دارای صفات پسندیده بسیاری می باشد. ملک حسین هم از خطه خونرنگ خوزستان در نامه ای خطاب به او چنین نگاشته است : قلب من و شما به هم نزدیک است و زمان و مکان نمی تواند آنها را از هم دور کند بلکه هر چه زمان می رود احساس قرب به هم پیدا می کند ...
بعد از شهادت علیرضا ، ملک حسین در فراق صمیمی ترین دوست خود می سوخت. هنوز مدت زیادی از شهادت علیرضا نگذشته بود که روح بی تاب ملک حسین هم از عالم خاکی پر کشید و در جوار رحمت الهی کنار دوست قدیمی خود مأوا گزید و اینچنین پیوندی که با صداقت و محبت آغاز شده بود با شهادت ملک حسین فصلی جدید را در عرصه ملکوت برای خود گشود.
پدر علیرضا می گفت : او بسیار مهربان و دلسوز بود ، بسیار کم حرف می زد ، خیلی کم ادعا و کم توقع بود ، اصلا از خودش تعریف نمی کرد ، با اینکه به او در مناسبتهای مختلف تعداد زیادی لوح تقدیر داده بودند حتی یکی از آنها را نیاورد به ما نشان دهد ، بعد از شهادتش وقتی کمد او را نگاه می کردم فهمیدم که این لوح ها را به او داده اند و تا آن وقت من از این موضوع بی خبر بودم
دوران دبیرستان علیرضا از دبیرستان انقلاب همدان آغاز شد . از همان بدو ورود به دبیرستان انقلاب در تاسیس انجمن اسلامی آنجا نقش موثری داشت. سال دوم وارد دبیرستان ابن سینا شد. او در عین فعالیت در بسیج و انجمن اسلامی دبیرستان ابن سینا ، مسئول واحد آموزش اتحادیه انجمن های اسلامی همدان هم بود. ایشان هفته ای سه روز در اتحادیه حضور می یافتند و کارهای محوله را با دقت و نظم خاصی انجام می دادند. یکی از کارهای علیرضا در این دوران ، تهیه و تنظیم جزوات علمی و فرهنگی بود... به عنوان مثال جزوه ای با عنوان نگرش بر قیام امام حسین (ع) که حاصل مطالعه کتب مختلف در این موضوع است توسط ایشان تنظیم و برای استفاده دانش آموزان مدارس منتشر شد. مسئول اتحادیه انجمن های اسلامی ، برادر صادقیان می گفت : علیرضا فردی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود در طول مدت آشنایی با ایشان هیچگاه ندیدم با صدای بلند بخندد ، از وقار خاصی برخوردار بود ، کارهایی را که به او محول می کردیم با دقت بسیار زیاد انجام می داد ، به تمیزی محل کار خود اهمیت زیادی قائل بود ، هیچگاه وقتش را به بطالت نمی گذراند، اگر اینجا کاری نبود بجای آنکه بیکار بنشیند مطالعه می کرد. علیرضا به نماز بسیار اهمین می داد وقت نماز که می شد وضو می گرفت و نماز را با طمأنینه خاصی می خواند. چقدر با سوز ذکر سجود و رکوع را می گفت . چقدر با حوصله نماز را به جا می آورد.
علیرضا در بسیج و انجمن اسلامی دبیرستان هم یکی از نفرات اصلی بود ، مدتی مسئولیت انجمن اسلامی دبیرستان را به عهده گرفت ، معلم ها ، دانش آموزان ، کادر دبیرستان همه به او علاقه داشتند چرا که علیرضا در کنار فعالیتهای بسیج و انجمن و اتحادیه انجمن های اسلامی ، درسش را هم خوب می خواند. در طول دوره دبیرستان بارها در مسابقات علمی رتبه ممتازی را احراز کرد، در کنکور سراسری سال 66-65 یکی از نفرات ممتاز شد.
علیرضا در مسابقات نهج البلاغه و مفاهیم قرآن شرکت می کرد . چندین بار در این مسابقه ها برنده شد و رتبه خوبی کسب کرد . علیرضا به ورزش هم علاقه داشت . بیشتر به شنا و ورزش پینگ پنگ می پرداخت.
یکی از برادران می گفت : علیرضا در کارهایش با دیگران مشورت می کرد . آخرین تابستان عمر پر برکتش وقتی من مریض بودم به عیادتم آمد و گفت : به نظر شما در این تابستان چکار کنم ؟ من که دوست داشتم علیرضا یک دوره به آموزش نظامی برود و بیشتر با بچه های جبهه آشنا شود گفتم علیرضا امسال در پادگان شهید شکری پور اولین دوره آموزش نظامی برگزار می شود ، می توانی آنجا را هم انتخاب کنی. او در اولین دوره آموزش نظامی پادگان شرکت کرد و در دوره دوم به علت صلاحیتی که در او دیده بودند او را به عنوان کادر آموزش انتخاب کردند. علیرضا بعد از گذراندن آن تابستان پربار به دانشگاه اصفهان رفته و در رشته مهندسی الکترونیک تحصیلات دانشگاهی خود را آغاز کرد هنوز یکماه و نیم از حضورش در دانشگاه نمی گذشت که به طور داوطلبانه از طریق بسیج دانشگاه اصفهان عازم جبهه های حق علیه باطل شد. در جبهه او دیدبان و خمپاره انداز بود. بعد از مدتی حضور در جبهه شنیدیم که علیرضا در عملیات کربلای 5 در قتلگاه شلمچه بر اثر بمباران شیمیایی به درجه شهادت نائل آمد . در تشییع پیکر پاکش غوغایی برپا بود ، معلمان ، دانش آموزان و رفقای علیرضا همه بودند. علیرضا در دوران دبیرستان نتوانست به جبهه برود به همین دلیل سعی می کرد وقتی بچه هایی که به جبهه رفته بودند برمی گردند برایشان کلاس درسی تقویتی بگذارد و به اظهار خود بچه ها ، علیرضا بسیار خوب تدریس می کرد و اینکه پس از سالها معلمان علیرضا در کلاسها او را به عنوان یک دانش آموز نمونه و همه بعدی معرفی می کردند. دانش آموزی که در کنار درش به تقوی و تهذیب نفس هم اهمیت می داد.

زندگینامه شهید امیر چیت سازیان

فرمانده گروهان مهندسی رزمی ستاد پشتیبانی جنگ (جهادسازندگی سابق همدان)

بيست و هفتم مرداد سال 1339 در يکي از محلات قديمي شهر همدان متولد شد. پدر ومادرش از کودکی او را با معارف الهي آشنا ساختند به گونه ای که با مکتب سرخ حسيني پيوند خورد. محمد امیر چيت سازيان دوران ابتدايي را در دبستان عارف (سابق)و تحصيلات راهنمايي را در مدرسه کشاورز(سابق) در شهر همدان گذراند وبا نمرات خوب این دوره را سپري کرد.بعداز آن وارد دبيرستان ابن سينا شد.
محمد ضمن تحصيل به کار و فعاليت نيز مي پرداخت تا کمکی برای تامین هزینه های خانواده اش باشد. دوران تحصیلات متوسطه ی او همزمان بود، با اوج گیری مبارزات مردمی برعلیه حکومت پهلوی.
محمدامیر نیز که از گذشته یکی از مبارزین فعال با حکومت پهلوی بود,در این دوران به سرعت ودامنه ی تلاشهایش افزود.از جمله افرادی بود که در صف اول مبارزات حضورداشت وعلاوه بر شرکت خودش ,دیگران را نیز تشویق به حضور درمیدان مبارزه می کرد.اودرسازماندهی مبارزات مردمی در همدان تاثیر زیادی داشت .
عوامل و نیروهای امنیتی شاه در استان همدان با مشاهده ی تاثیر گذاری وفعالیت های چیت سازیان در صدد تعقیب و بازداشت او بر آمدند.

مدتها تلاش کردند تا او را دستگیر کنند اما امیر با استفاده از ابتکاراتش از دست مامورین فرار می کرد. پس از مدتی به‌دست عوامل ساواک دستگير شد .آنها با شکنجه‌هاي طاقت فرسا تلاش زیادی کردند تا از او اعتراف بگیرند ومانع از ادامه مبارزاتش شوند اما محمدعلی در زیر این شکنجه ها از دادن کمترین اطلاعات امتناع کرد.
او هیچگاه در طول عمرش دست از مبارزه با ستم برنداشت .
 بعد از پيروزي انقلاب ا سلامي ابتدا وارد کميته انقلاب اسلامی (سابق) شد . سپس به نهاد تازه تأسيس جهاد سازندگي (سابق) پیوست. او در جهاد سازندگی همدان مسئولیتهای زیادی را پذیرفت تا به خدمت گذاری مردم بپردازد. مديریت داخلي، مسئول واحد صنعتي، مسئول واحد خدمات، مسئول تعاوني , مسئول تبليغات و مسئول اعتبارات ,سمتهایی بود که محمدامیر چیت سازیان با استفاده از آنها خدمات قابل توجهي ارائه داد و کمک رسانی او به مردم در حملات هوایی دشمن به شهر همدان زبانزد عام و خاص بود.
جنگ تحميلي را فصل جديد خود برمي‌شمرد .او با حضوردر صحنه‌هاي مختلف دفاع مقدس جلوه‌ي زيبايي از روح متعالي خويش را به‌نمايش ‌گذاشت.
مسئولیت او در جبهه فرمانده گروهان مهندسی رزمی درستاد پشتیبانی جنگ جادسازندگی (سابق)همدان بود . به مدت 4 ماه در جبهه‌ها به مجاهدت پرداخت تا آنکه در آخرين مأموريت خود در ششم تیرماه 1366درعملیات جبهه های غرب به شهادت رسید.

زندگینامه شهید مصیب مجیدی

سال 1339 در روستاي "دره مراد بيگ "در استان همدان به دنيا آمد. او در خانواده‌اي مذهبي و معتقد به اسلام بزرگ شد به گو نه ای که ازکودکی عشق به اسلام و ولايت پذیری از پیامبررحمت(ص) وائمه اطهار (ع) در وجودش موج می زد.
کودکي را که پشت سر گذاشت ,تحصيلات ابتدايي را شروع کرد با موفقیت در این دوره ,وارد مقطع تحصیلات راهنمایی شد. دراین دوره هم یکی از دانش آموزان شاخص بود.
در مدرسه راهنمایی بود که او با شخصیت امام خمینی (ره)و نهضت الهی او بر علیه حکومت پهلوی آشنا شد.ازآن لحظه به بعد او هیچگاه از مبارزات و وقايع پر شور انقلاب کنار نبود. با سن کمی که داشت در تظاهرات و مبارزاتی آن روز مردم ایران خیابان به خیابان وکوچه به کوچه برعليه طاغوت داشتند,شرکت مي‌کرد .

مخالف هرنوع بی برنامگی و بی نظمی بود ,به دیدارآیت الله مدني ,روحانی بزرگی که بعد از انقلاب توسط منافقین ترورو به شهادت رسید می رفت و خطي و مشي مبارزه ودستورات لازم را از او مي‌گرفت تا هم خودش بداند که باید چگونه مبارزه کند وهم با انتقال دستورات ایشان به دیگران ,به خصوص هم کلاسی هایش ,مبارزات مردمی را بایک سازماندهی مناسب و حساب شده پیش ببرد.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامی نیز از پا ننشست و در وسط میدان حضور داشت. با شروع جنگ تحميلي به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست وهمراه با پاسداران دیگرعازم جبهه شد تا فریضه الهی جهاد را انجام دهد.
مصيب مجیدی در جبهه لياقت و شجاعت زیادی از خود نشان ‌داد . روزی که وارد جبهه شد بیست سال داشت اما کارها یی که انجام می داد و نظراتی که ارائه می داد ,او را مانند یک افسر آموزش دیده وبا تجربه مطرح می ساخت.فرماندهان لشکر انصارالحسین(ع) که از همرزمان دوره ی مبارزات انقلابی او بودند ,مدیریت وشجاعت او را در آن روزها دیده بودند.
او در جبهه مسئولیتهایی را پذیرفت و با هدایت نیروهای سپاه وبسیج ضربات خردکننده ای را به دشمن وارد کرد. بار ها مجروح شد اما مجروحیتها خللی در عزم الهی او ایجاد نکردند,بعد از هر بار مجروحیت وبدون اینکه منتظر بهبودی کامل باشد دوباره راهی جبهه می شد.
بعد از تشکيل واحد اطلاعات و عمليات درلشکر32 انصار الحسين (ع) به سمت جانشيني اين واحد منصوب شد. سمتی یکی از حساسترین وسخت ترین پستهای نظامی است. او در اين سمت خدمات ارزشمندی به عمل آورد. با اینکه فرمانده بود اما با نفوذ به عمق جبهه دشمن اطلاعات کسب می کرد ,اطلاعاتی که پایه واساس پیروزی های نیروهای ایرانی در دفاع مقدس بود.مصیب به کسب اطلاعات از دشمن اکتفا نمی کرد.او پس از شناسایی و جمع آوری اطلاعات در هنگام عملیات نیز به یاری نیروهای رزمنده می رفت وبا هدایت وفرماندهی تعدادی از نیروها ,به نبرد با دشمن می پرداخت,کاری که تمام فرماندهان بخشهای غیر رزمی در یگانهای سپاه در زمان دفاع مقدس انجام می دادند.
مصيب مجيدي سرانجام به عهدو پیمانی که با خدای خود بسته بود , وفا کرد و در بیست وششم اسفند 1364 در عمليات ظفرمند والفجر 8 سر و جانش را فداي معشوق کرد و به ديدار دوست پر کشيد.

 


زندگینامه شهید مرتضی آوینی

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد

"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد:

"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."

مجموعه‌ی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

"یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز شد."

کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:

"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند وظایف و تعهدات اداری.

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

 

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامه‌ی تدریس صرف‌نظر کرد. مجموعه‌ی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در مقاله‌ای بلند  به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامه‌ی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینه‌ی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامه‌ی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعه‌ی این مقالات در کتاب "آینه‌ی جادو" که جلد اول از مجموعه‌ی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.

سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینه‌ی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره  ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامه‌ی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غرب‌زدگی و روشن‌فکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.

مجموعه‌ی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ی اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ی خروج از عالم غربی و غرب زده‌ی کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبه‌ی بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.


 



 

دفاع مقدس

روز 31 شهريور 1359 با حمله هوايي عراق به چند فرودگاه ايران و تعرض زميني همزمان ارتش بعث به شهرهاي غرب و جنوب ايران، جنگ 8 ساله حكومت صدام حسين عليه ايران آغاز شد. اين جنگ 19 ماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و چند روز پس از آن اتفاق افتاد كه صدام پيمان الجزاير را در برابر دوربين‌هاي تلويزيون بغداد پاره كرد. صدام در نطقي با تأكيد بر مالكيت مطلق كشورش بر اروند رود (كه وي آن را شط‌العرب ناميد) و ادعاي تعلق جزاير ايران به «اعراب» جنگ را در زمين، هوا و دريا عليه ايران آغاز كرد.
اين جنگ در حالي شروع شد كه مردم ايران دوران نقاهت پس از انقلاب را مي‌گذراندند و طبعاً به بازسازي كشور و آرامش و سازندگي مي‌انديشيدند. نيروهاي مسلح نيز به دليل آن كه انتظار جنگ را نداشتند، از آمادگي چنداني براي رويارويي در يك نبرد بزرگ برخوردار نبودند. به همين دلايل، نظاميان عراق در ماههاي اول پس از شروع حمله، موفق شدند چند شهر مرزي را در غرب و جنوب ايران تصرف كنند.
علل آغاز جنگ
گرچه صدام حسين در ساعات مياني 31 شهريور و پيش از صدور فرمان حمله به ايران، موضوع اختلافات مرزي را دليل وقوع جنگ عنوان كرد، اما حتي خود او نيز مي‌دانست اين جنگ مرحله اجرايي نقشه برنامه‌ريزي شده، هدفمند و فرامنطقه‌اي است و دولت بغداد به دليل اختلافات زميني و دريايي خود با ايران، تنها داوطلب اجراي اين نقشه شده است.
واقعيت اين است كه انقلاب اسلامي تنها سبب از بين بردن «جزيره ثبات غرب» در منطقه نشده بود، بلكه تمامي الگوها و هنجارهاي مورد نظر غرب در خاورميانه و خليج فارس را بر هم زده بود. انقلاب اسلامي در برابر نظامهاي لائيكي مورد نظر غرب در منطقه، با صراحت، احياء مذهب را صلا مي‌داد. علاوه بر آن قدرتهاي بزرگ از اين نگران بودند كه ثبات مورد نظر آنان در خاورميانه و همچنين جريان آرام و مطلوب نفت از خليج فارس، با تثبيت انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران به خطر افتد. به همين دليل امريكا و اتحاد جماهير شوروي ـ عليرغم اختلافات برخاسته از فضاي جنگ سرد ـ در نارضايي از انقلاب اسلامي ايران موضع يكساني داشتند.
جمهوري اسلامي ايران در طول يك سال و چند ماه قبل از وقوع جنگ تحميلي، با فشارهاي برون مرزي متعددي روبرو شد:
جنگ تبليغاتي، سياسي رواني؛ محاصره اقتصادي؛ بلوكه كردن دارايي‌هاي ايران؛ تهديدات نظامي (مداخله نظامي در طبس و ...)؛ تحريف ماهيت انقلاب اسلامي در عرصه بين‌المللي؛ دامن زدن به تروريسم و ناامني داخلي و حمايت از آن.
هدف از اين اعمال، بدبين ساختن افكار عمومي جهان نسبت به انقلاب اسلامي، جلوگيري از شناسايي سياسي جمهوري اسلامي و فراهم ساختن زمينه هاي جنگ عليه ايران بود. هدف اين بودكه هرگونه برخورد با ايران، در عرصه بين‌المللي، اقدامي در جهت بازگرداندن ثبات و آرامش به منطقه ومطابق خواست جامعه جهاني جلوه كرده و توجيه پذير باشد. هدف اين بود كه نگذارند نهضت امام خميني (ره) به عامل تأثيرگذار در تعيين نظم استراتژيك جهان تبديل شود.
اين گونه اهداف و ديدگاهها نيز نمي‌توانست در چهارچوب اختلافات مرزي و جاه‌طلبي‌هاي صدام تعريف شود. صدام در حقيقت فريب توطئه خارجي را خورد و جاه‌طلبي‌اش محركي براي انتخاب عراق در اجراي اين توطئه بود. البته در كنار اين جاه‌طلبي، صدام انگيزه‌هاي جداگانه‌اي نيز براي جنگ داشت: صدام از تأثير انقلاب اسلامي ايران بر جمعيت 60 درصدي شيعيان عراق نگران بود؛ صدام همانگونه كه خود و دولتمردانش به دفعات اعلام كردند از پيمان الجزيره ناراضي بوده و در پي فرصتي براي لغو آن و حل يكسره اختلافات مرزي دو كشور مطابق ميل خود بود؛ صدام ـ بعدها از زبان سياستمداران عراقي و غير عراقي منتشر شد ـ مايل بود در برنامه نابودي انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران و از بين بردن خطرتفكر اسلامي براي استعمارگران، در منطقه پيشقدم شود تا بتواند حمايت دولتهايي را كه با پيروزي انقلاب اسلامي منافعشان خطر افتاده، جلب كند و خود رهبري جهان عرب را به دست گيرد.
به همين دليل بسياري از تحليلگران سياسي، جنگ تحميلي عراق عليه ايران را تهاجمي فرا منطقه‌اي و برخاسته از اراده برون مرزي مي‌شمارند.
البته حوادث بعد نشان داد كه امريكا و يارانش در تبيين واقعيت‌ها، اشتباه كرده و دچار خوش‌بيني شده بودند كه ناشي از ماهيت رخدادهاي سياسي‌ـ اجتماعي و اطلاعات نادرست امريكا بود. امريكا به رغم نظام و سيستم اطلاعاتي‌اش، همچنين حضور طولاني مدت در جامعه ايران، فاقد اطلاعات واقعي بود و توان تبيين صحيح اين اطلاعات را نيز نداشت.
مجموعه اين مسايل، امريكا و هم پيمانانش را به چالشي با جامعه ايران كشاند كه هنوز بعد از گذشت نزديك به سه دهه به پايان نرسيده است. گرچه در اين مدت تحولات زيادي رخ داده، اما به طور قطع آن چه امريكايي‌ها از آن هراس داشتند اتفاق افتاد؛ انقلاب اسلامي ايران در برگرفتن غبار از چهره اسلام و خارج ساختن آن از كنج راكد عبادتگاهها به صحنه سياسي جوامع بشري موفق بود.

حماسه ۸سال دفاع مقدس

در 31 شهريور سال 1359 رژيم بعثي عراق با هدف برانداختن نظام نوپاي جمهوري اسلا مي جنگي تمام عيار را عليه ايران اسلا مي آغاز کرد که به دفاع مقدس 8 ساله ملت ايران منجر شد.
صدام حسين با ظاهر شدن در برابر دوربين هاي تلويزيون عراق با پاره کردن قرارداد 1975 الجزاير، آغاز تجاوز رژيم بعثي به خاک ايران را اعلا م کرد. جنگي نابرابر در شرايطي به ايران اسلا مي تحميل شد که از جانب استکبار جهاني به ويژه آمريکا تحت فشار شديدي قرار داشت و در داخل کشور نيز جناح هاي وابسته به غرب و شرق، با ايجاد هياهوي تبليغاتي و ايجاد درگيري هاي نظامي درصدد تضعيف نظام بودند و نيروهاي نظامي نيز به خاطر تبعات قهري انقلا ب، هنوز مراحل بازسازي و ساماندهي را به طور کامل پشت سر ننهاده بودند. آمريکا براي به سازش کشاندن جمهوري اسلا مي و در نهايت تسليم آن ها حمايت پنهان  و آشکار خود را در کليه زمينه هاي سياسي، نظامي، اقتصادي و ... از رژيم بعثي عراق به اجرا گذاشت. از سوي ديگر نيز ابرقدرت ديگر جهان يعني شوروي که متحد عراق محسوب مي شد، خصومتش را با نظام اسلا مي که شعار نه شرقي و نه غربي را سرلوحه کار خود قرار داده بود و در جريان اشغال افغانستان توسط شوروي، اين تجاوز را محکوم کرده بود، بيش از پيش نمود. ارتش عراق که بر اساس محاسبات خود از وضعيت داخلي و خارجي ايران، فتح يک هفته اي تهران را در سر مي پرورانيد، در روزهاي نخست تجاوز، بدون مانعي جدي در مرزها تا دروازه هاي اهواز و خرمشهر پيش تاخت. تحت چنين شرايطي امام خميني(ره) به خروش آمد و نداي ملکوتيش دل هاي شيفتگان انقلا ب و نظام را متوجه دفاع از کيان جمهوري اسلا مي نمود، به طوري که ميليون ها نفر از اقشار مختلف مردم اعم از کارگر و کارآفرين، کارمند و مدير،  بي سواد و باسواد، دانش آموز و دانشجو در کنار روحانيت با تشکيل ارتش بيست ميليوني بدون امکانات و تجهيزات و حتي آموزش هاي نظامي به مقاومت پرداختند. علي رغم کارشکني هاي رئيس جمهور وقت بني صدر،  دفاع مقدس  مردم مسلمان و انقلا بي ايران شکل گرفت و نيروهاي جوان و شهادت طلب به جبهه ها شتافتند. پس از شکل گيري اتحاد و انسجام در ميان نيروهاي انقلا بي و طرد نيروهاي وابسته، حماسه اي مقدس شکل گرفت که در تاريخ ايران اسلا مي بي  سابقه بود. حماسه دفاع مقدسي که برکات و دستاوردهاي بي نهايتي را براي ملت ايران به ارمغان آورد و جهاد و شهادت مردمان با ايمان و مخلص اين سرزمين، ستون هاي نظام اسلا مي را تا مدت ها مستحکم نمود. به مناسبت بزرگداشت اين همه مجاهدت و ايثار هر سال 31 شهريور تا ششم مهرماه به عنوان هفته دفاع مقدس نامگذاري شده است.
اما نبايستي  تجليل و قدرداني از افرادي که بدون هيچ چشم داشت مالي با نثار جان و مالشان و صرفا با هدف صيانت از اسلا م و دفاع از تماميت ارضي اين مرز و بوم قيام و در جبهه هاي حق عليه باطل شرکت نمودند، به اين دوره کوتاه محدود گردد. به ياد بياوريم که در هشت سال دوران دفاع  مقدس انبوهي از فرهنگ ها و شخصيت ها شکل گرفت به طوري  که جمعي از رزمندگان دعوت حق را لبيک گويان به درجه رفيع شهادت نائل آمدند، تعداد ديگري جانباز و ايثارگر ماندند، گروهي در زمره آزادگان قرار گرفتند و جمعي ديگر با ياد و خاطره جبهه و جنگ در عرصه هاي سازندگي کشور حضور يافتند.
مطالعه تاريخ جنگ هاي کشورهاي مختلف دنيا به ويژه جنگ اول و دوم جهاني مويد اين موضوع است که نويسندگان، فيلم سازان و هنرمندان کشورهاي پيروز در جنگ همواره کوشيده اند ضمن توصيف ايثار و مقاومت مردمشان به طرح فداکاريها، باورهاي اخلا قي، آزادي خواهانه و ميهن پرستانه آنان در جنگ بپردازند و حتي امروز پس از گذشت حدود هفتاد سال از جنگ جهاني علا وه بر زنده نگهداشتن حماسه هاي آن از طريق ساخت فيلم هاي سينمايي يا نوشتن داستان ها و رمان ها به مناسبت هاي مختلف از قربانيان، رزمندگان و بازماندگان  جنگ تجليل به عمل ميآورند و از آنان به نحو مناسبي قدرداني مي شود.
ما نيز که با باورهاي اسلا مي و ديني عليه نظام ستم  شاهي قيام و هشت سال دفاع مقدس را سپري کرديم و از انديشه هاي مذهبي پيروي مي کنيم بيش از ديگران بايستي نسبت به پاسداشت خون شهدا وزنده نگهداشتن ياد و خاطره آنان  و همچنين ارج نهادن به جان فشانيهاي جانبازان، ايثارگران و رزمندگان با حفظ کرامت شان و منزلت والا ي اين عزيزان بي ادعا و حتي گمنام اقدام کنيم. آناني که حتي پس از سال ها با به يادگار داشتن سوغات جبهه و جنگ با تحمل رنج و درد بسيار امروز شربت شهادت را مي نوشند ودر اين مسير بي هيچ ادعا همواره بر کوس رسوايي دشمن در بهره گيري از سلا ح هاي شيميائي و کمک هاي جهاني به رژيم جنگ ستيز  بعثي عراق مي کوبند.
جنگ ايران وعراق يکي از پيچيده ترين جنگ هاي جهان و منطقه بود و ما اکنون در شرايطي قرار داريم که لحظه به لحظه اسرار ناگفته اين جنگ منتشر مي شود که بخشي از حقيقت درون جنگ ماست و بخشي ديگر آن در  دست 36 کشوري است که چرخ هاي ماشين جنگي عراق را روغن مي زدند.
از ياد نمي بريم که تجاوز عراق به ايران در سپتامبر 1980 آغاز شد و به مدت 8 سال ادامه يافت و اين طولا ني ترين و بي سابقه ترين جنگ متعارف قرن حاضر به شمار مي رود چرا که جنگ جهاني اول و دوم مدتي کمتر از هشت سال ادامه يافتند و جنگ هاي ديگر، مانند جنگ ويتنام شمالي و جنوبي نيز به عنوان يک جنگ متعارف همانند جنگ ايران و عراق شناخته شده است. تاريخ از هشت سال جنگ براي ايران، شرف و آزادگي و مقاومت و ايمان به خدا را در صفحات خود ثبت کرد، اما از متجاوز  و  متحدان او که طي هشت سال او را ياري و تشويق کردند، جز به زشتي ياد نکرده و نخواهد کرد.

تمهيدات صدام براي جنگ تحميلي
صدام كه اساساً با نيت مبارزه با جمهوري اسلامي ايران در 25 تير 1358 با كودتا در عراق به قدرت رسيده بود، از ابتدا از تمامي راههاي ممكن براي به زانو درآوردن انقلاب اسلامي بهره گرفت.
اخراج هزاران ايراني از عراق در نيمه دوم 1358ش.؛ توزيع اسلحه بين عوامل ضد انقلاب حمايت از بمب‌گذاران و طراحي انفجارهاي مكرر در خطوط راه‌آهن و تأسيسات نفتي؛ پناه دادن به ژنرالهاي فراري حكومت پهلوي؛ انتخاب اسامي مجعول براي شهرهاي ايران در نقشه‌ها و كتابهاي درسي (عراق اهواز را «الاحواز»، خرمشهر را «محمره»، آبادان را «عبادان»، سوسنگرد را «خفاجيه» و بالاخره خوزستان را «عربستان» ناميد.1) و الحاق خيالي اين شهر‌ها به قلمرو جغرافيائي عراق؛‌ تحريكات و تجاوزات مكرر مرزي (دهها مورد يادداشت رسمي اعتراض از سوي وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران به سفارت رژيم عراق در تهران ارسال شده است2)؛ انعقاد قراردادهاي خريد هواپيماهاي ميراژ، ميگ وتوپولف (اين قراردادها پس از پيروزي انقلاب و قبل از جنگ منعقد شده است)؛ تقويت بدون دليل نيروهاي عراقي در مرز مشترك دو كشور و ايجاد موانع از قبيل سنگرهاي بتوني، سيم‌هاي خاردار و ... صدها نمونه ديگر از اقدامات مقدماتي صدام براي فراهم آوردن زمينه يك تهاجم گسترده نظامي عليه جمهوري اسلامي ايران است.
از اين رو هجوم نظاميان عراق به ايران در 31 شهريور 1359، تعجب هيچ يك از محافل سياسي مطلع جهان را برنيانگيخت، چرا كه از تمامي اقدامات يكساله صدام، بوي جنگ به مشام مي‌رسيد.
دولتمردان عراقي از همان ابتداي تجاوزشان تمامي توان سياسي، نظامي و تبليغي خود را براي به زانو درآوردن انقلاب اسلامي ايران به كار بستند. در جبهه سياسي هيأتهاي بسياري را روانه كشورهاي اروپايي، آفريقايي و آسيايي كردند و در اين مأموريت‌ها تلاش داشتند تا اهداف و مقاصد خود در تحميل جنگ به جمهوري اسلامي ايران را، نزد جهانيان توجيه نمايند. در نيمه اول دهه 1360 ش. روزنامه‌ها و رسانه‌هاي ارتباط جمعي امريكا و اروپا مملو از مقالات و گزارشهايي بود كه در آنها، به اهداف و نقشه‌هاي مقامات عراقي در به راه انداختن جنگ و علت حمايت كشورهاي غرب و شرق از آنها اشاره شده بود. در اين مقالات در توصيف اهداف جنگ به سركوب بنيادگرايي در منطقه، توقف صدور انقلاب اسلامي، كاستن از خطر بالقوه براي حكومت صهيونيستي، رفع نگراني دولت‌هاي عرب خليج فارس از قدرت ايران و ... اشاره شده بود.
عراقي‌ها در خلال جنگ، تمام قوانين ومقررات بين‌المللي را زير پا گذاشتند: پيمان الجزاير، پيمان منع كاربرد سلاحهاي شيميايي، پيمان منع حمله به اماكن مسكوني، پيمان مربوط به ضرورت رفتار انساني با اسيران جنگي، پيمان مربوط به ضرورت امنيت هوانوردي، پيمان مربوط به امنيت درياها، و دهها و صدها نمونه ديگر از پيمانها، مقررات و قوانين معتبر بين‌المللي در خلال جنگ تحميلي از سوي عراقي‌ها به زير پا گذارده شد.
بغداد در خلال جنگ تحميلي، از شبكه‌هاي بمب‌ گذار درداخل كشورو در رأس آنها از سازمان مجاهدين خلق (منافقين) حمايت كرد. منافقين كه در فرانسه و بعد در عراق مستقر شدند با سكوت يا حمايت دولت‌هاي ميزبان، بسياري از اقدامات تروريستي عليه مسئولان و افراد عادي كوچه و بازار ايران را در خلال جنگ تحميلي هدايت ‌كردند. ترور مردم عامي و مسئولان نظام، در پاريس و بغداد طراحي و برنامه‌ريزي مي‌شد و در شهرهاي مختلف ايران به اجرا در مي‌آمد. هفتم تير و شهادت آيت‌الله بهشتي و 72 نفر از مسؤولان ايران، هشتم شهريور وشهادت رئيس جمهور رجايي و نخست‌وزير باهنر، شهادت امامان جمعه، ترور مستمر مردم عادي از قبيل كاسب، دانش‌آموز، روحاني و غيره از جمله اقدامات تروريست‌هاي داخلي تحت الحمايه دولت عراق در خلال 8 سال جنگ تحميلي بود.
علاوه بر اين، ابعاد جنگ فقط در مرزها و يا در داخل شهرها به صورت ترورهاي روزمره خلاصه نمي‌شد، بلكه خانه‌هاي مسكوني مردم و مدارس كودكان بي‌دفاع در بسياري از شهرهاي ايران آماج حملات موشكي عراقي‌ها بود و هزاران نفر از تلفات مردمي جنگ ناشي از همين گونه حملات بود. كشتي‌هاي باري و نفتي كه عازم بنادر ايران بودند، در بخش عمده اين 8 سال هدف حملات هوايي عراق در خليج فارس بودند و هواپيماهاي جاسوسي ـ آواكس ـ كه در عربستان مستقر بودند، جنگنده‌هاي عراقي را در هدف‌گيري اين كشتي‌ها ياري مي‌دادند.

حمايتهاي جهاني از صدام
در خلال جنگ تحميلي، عراق از حمايت بي‌دريغ تسليحاتي، مالي و سياسي بين‌المللي برخوردار بود. فرانسه، شوروي، انگلستان و چين درصدر صادر كنندگان اسلحه مورد نياز عراق قرار داشتند، آلمان تأمين كننده عمده جنگ افزارهاي شيميايي عراق بود و دولت‌هاي عرب حوزه خليج فارس تأمين كننده عمده نيازهاي نفتي، مالي و ترابري عراق بودند.
دولت عراق در 1358ش. حدود 12 ميليارد دلار صرف خريد تسليحات كرد، امّا در 1361 توانست در خريد جنگ‌افزار از عربستان سعودي سبقت گيرد و در 1363 ش. بودجه نظامي بغداد از مجموع بودجه نظامي كشور‌هاي عضو شوراي همكاري خليج فارس بيشتر شد. در اين سال عراق 40 درصد درآمدهاي داخلي خود را صرف خريد جنگ‌افزار از امريكا، انگليس، فرانسه و روسيه كرد. هزينه‌اي كه عراق در دهه 1360ش. صرف خريد سلاح از امريكا و اروپا كرد، از هزينه تسليحاتي كشورهاي صنعتي اروپاي غربي در همين دهه بيشتر بود. در اين دهه عراق، دو برابر آلمان غربي بودجه نظامي داشت.3
نه در امريكا، نه در اروپا، نه در روسيه و نه در سازمان ملل، هيچ منعي براي تسليح مداوم عراق به انواع جنگ‌افزارهاي كشتار جمعي در دهه 1360 ش. وجود نداشت. بسياري از اين سلاحها در شرايطي به عراق سرازير مي‌شد كه اين كشور پولي براي خريد آنها نداشته و خود را همه ساله به فروشندگان خود مقروض مي‌ساخت. بسياري از واردات نظامي نيز با صادرات نفتي پاسخ داده مي‌شد.
آمارهاي رسمي نشان مي‌دهد كه شوروي، فرانسه و چين ـ سه عضو دائم شوراي امنيت سازمان ملل ـ به ترتيب درصدر كشورهاي صادركننده سلاح به عراق در دهه 1360 ش. بوده‌اند. در طول اين دهه، 53 % واردات نظامي عراق به ارزش تقريبي 13 ميليارد و 400 ميليون دلار از شوروي تأمين مي‌شد. فرانسوي‌ها نيز با فروش بيش از 5 ميليارد دلار سلاح به عراق در دهه 1360ش. مجموعاً 20 % واردات نظامي عراق را به خود اختصاص داده‌اند. اين رقم در مورد چين نيز به 7% يعني به بيش از يك ميليارد و ششصد ميليون دلار بالغ مي‌شد. 4
در كنار فعاليت مستقيم كارخانجات جنگ افزار سازي وابسته به دولت‌ها، مؤسسات خصوصي مختلف نيز در اين راستا صرفاً جهت كسب درآمد هرچه بيشتر وارد معركه شده و بدون توجه به قوانين داخلي هر كشور در مورد منع صدور ساز و برگ نظامي به كشورهاي درگير جنگ و حتي قوانين و كنوانسيون‌هاي بين‌المللي ناظر بر جلوگيري از توليد و فروش سلاحهاي غير متعارف، عراق را به صورت يك زراد خانه عظيم درآوردند.
اين روند باعث شد كه حكومت بعث نه تنها به پيشرفته‌ترين تجهيزات نظامي در زمينه‌هاي جنگ هوايي و زميني دست يابد، بلكه كارخانجات جنگ افزار سازي متعددي با همكاري كشورهاي مختلف به صورت آشكار و نهان برپا ساخت، به طوري كه طبق گزارش مؤسسات بين‌المللي، در پايان جنگ، عراق پنجمين قدرت نظامي جهان شد.5
در اين جنگ امريكايي‌ها نيز سهم خود را در ياري رساندن به ماشين جنگي صدام و دشمني با جمهوري اسلامي ايران ايفا كردند: در اسفند 1360، نام عراق از فهرست كشورهايي كه واشنگتن از آنها به عنوان «طرفداران تروريسم» ياد مي‌كرد خارج شد و در آذر 1363، امريكا به تحريم سياسي عراق خاتمه داد و روابط سياسي با اين كشور را برقرار كرد. امريكايي‌ها در موارد متعددي هماهنگ با صدام و به طور مستقيم وارد جنگ عليه جمهوري اسلامي ايران شدند. حمله به پايانه‌ها و چاه‌هاي نفتي ايران در خليج فارس و ساقط كردن هواپيماي مسافري ايرباس ايران بر فراز اين منطقه و كشتار 300 مسافر و خدمه آن، دو نمونه از اين حملات بود. اين حوادث در حالي رخ مي‌داد كه ايران مورد تحريم تسليحاتي قرار داشت و اين تحريم با شدت اعمال مي‌شد. «كاسپارواين برگر» ـ وزير دفاع وقت امريكا ـ راجع به تصويب قطعنامه تحريم تسليحاتي ايران با صراحت گفته بود:
«... در صورتي كه قطعنامه تحريم تسليحاتي اجرا شود، ريشه توانايي ايران براي ادامه جنگ به سرعت خشك مي‌شود و در واقع ريشه موجوديت ايران نيز به صورت يك ملت به خشكي مي‌گرايد... 6»
شوراي همكاري خليج فارس كه در 1359 ش. به بهانه همكاري‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي 6 كشور عضو ـ امارات متحده عربي، بحرين، قطر، كويت، عربستان سعودي و عمان ـ به وجود آمد، عملاً كانوني براي گردآوري دلارهاي نفتي منطقه و انتقال آن به بغداد براي تقويت بنيه نظامي عراق شده بود. هنگامي كه جنگ به پايان رسيد، تنها مطالبات نقدي 6 كشور عضو اين شورا از عراق، از مرز 80 ميليارد دلار گذشته بود. اين غير از ميلياردها دلار نفتي بود كه دولتهاي منطقه به ويژه كويت و عربستان از پالايشگاهها و پايانه‌هاي خود به حساب عراق به شركتها و كمپاني‌هاي نفتي غرب فروخته بودند.
شيخ نشينهاي عرب منطقه به مدت يك دهه به مثابه دولتهاي دست نشانده بغداد عمل مي‌كردند. عراقيها دائماً از آنها متوقع بودند و براي جنگ و اقدامات نظامي خود بر سر آنان منت مي‌گذاشتند و رژيمهاي عرب نيز سپاسگزار بعثيها، دلارهاي نفتي‌شان را براي حاكمان بغداد ارسال مي‌كردند؛ همان حاكماني كه دو سال بعد از پايان جنگ تحميلي‌شان بر ايران، در حمله جديد خود به كويت و عربستان تلافي حمايتهايشان را كردند!. به همين دليل، هنگامي كه در تابستان 1369 ش.، صدام، طرح حمله گسترده به كويت را آماده مي‌كرد، كمترين بهايي براي واكنش احتمالي عربستان و ساير شيوخ شوراي همكاري قائل نبود. دولتهاي عرب حوزه خليج فارس در آن سال، در حقيقت پاداش سياست ده ساله خود را در دفاع يكجانبه از صدام دريافت كردند.

ناكامي صدام در دستيابي به اهدافش

ايمان و اعتقاد راسخ رزمندگان ايران به حقانيت انقلاب اسلامي و موج عظيم مردمي كه در قالب «بسيج» براي دفاع از كيان نظام جمهوري اسلامي ايران طي 8 سال دايماً حضور خود را در جبهه حفظ كردند، بزرگترين سرمايه انقلاب و نظام بود و مهمترين نقش را در توقف ماشين جنگي عراق بر عهده داشت.
در بررسي عوامل شكست عراق در دستيابي به اهداف اعلام شد‌ه‌اش، علاوه بر ايمان و اعتقاد رزمندگان ايراني، عوامل ديگر از قبيل نااميدي حاميان صدام از سقوط جمهوري اسلامي ، مردمي شدن جنگ و سرانجام پذيرش قطعنامه 598 از جانب ايران نيز بي تأثير نبود. نتيجه آن شد كه عراقيها 8 سال پس از شروع جنگ در همان نقطه اوليه آغاز قرار داشتند.
«خاوير پرزدكوئه‌يار» ـ دبير كل وقت سازمان ملل ـ نيز در خاتمه جنگ، با انتشار بيانيه‌اي رسماً از عراق به عنوان «شروع كننده جنگ» نام برد. اين بيانيه نيز سندي از مجموعه اسناد حقانيت جمهوري اسلامي ايران درجنگ بود. در خلال اين جنگ هيأتهاي متعدد صلح از سوي سازمان ملل، سازمان كنفرانس اسلامي، اتحاديه عرب و جنبش عدم تعهد براي ميانجي‌گيري به تهران و بغداد سفر كردند كه غالباً داوري آنها به دليل آن كه فاقد اصل بيطرفي و گاهي عاري از عدالت و صداقت بود، به نتيجه‌اي نرسيد. قطعنامه‌هاي منتشره از سوي شوراي امنيت سازمان ملل نيز به استثناي قطعنامه هفتم ـ قطعنامه598ـ كه در تير 1366 به تصويب رسيد، غالباً جانب انصاف و عدالت را رعايت نكرده بود.
قطعنامه 598 نيز عاري از اشكال نبود اما نسبت به ساير قطعنامه‌هاي منتشره، مواضع بيطرفانه‌تري داشت و جمهوري اسلامي ايران عليرغم بي‌ميلي اوليه سرانجام در تير 1367 آن را رسماً پذيرفت. روز 29 مرداد 1367 از سوي سازمان ملل آتش بس اعلام شد و به تدريج آتش جنگ در جبهه‌ها خاموش گرديد. با اين همه هنوز اكثر بندهاي قطعنامه 598 اجرا نشده است.
قسمتي از پيام امام خميني(ره) راجع به قطعنامه 598 و شرايط سياسي آن روز چنين است:
... من با توجه به نظر تمام كارشناسان سياسي و نظامي سطح بالاي كشور كه به تعهد و دلسوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي‌دانم و خدا مي‌داند كه اگر نبود انگيزه‌اي كه همه‌ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قرباني شود، هرگز راضي به اين عمل نمي‌بودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود...
... خوشا به حال شما ملت، خوشا به حال شما زنان و مردان، خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين و خانواده‌هاي معظم شهدا و بدا به حال من كه هنوز مانده‌ام و جام زهر آلود قبول قطعنامه را سركشيده‌ام و در برابر عظمت و فداكاري اين ملت بزرگ احساس شرمساري مي‌كنم، و بدا به حال آنان كه در اين قافله نبودند، بدا به حال آنهائي كه از كنار اين معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي تا به حال ساكت، بي تفاوت و يا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند.