روابط ما با عراقيها رو به تيرگي ميرفت و آنها هنوز موضوع نماز جماعت را مسكوت گذاشته بودند. بعدها فهميديم ما را آزاد گذاشتهاند تا ببينند چهكار ميكنيم. يك روز يكيشان گفت: شما جشن گرفته و خواهيد رقصيد، آواز خواهيد خواند. گفتم: ما نه ميخوانيم نه ميرقصيم. ستوان عراقي اصرار كرد و با لحني كه گويا قصد خواباندن فتنهاي را داشته باشد، گفت: احسنت! مرحبا؟ و ما داوطلبانه شروع كرديم به خواندن يه دونه انار، دو دونه انار، صابون انار! يه جعبه انار، دو جبعه انار، صابون انار! يه فرغون انار، دو فرغون انار، صابون انار! يه وانت انار، دو وانت انار، صابون انار! موج خنده در درون بچهها پيچ و تاب ميخورد و راهي به بيرون نميجست. اجراي ما خيلي جدي بود. يه قطار انار، دو قطار انار، صابون انار! يه كشتي انار، دو كشتي انار، صابون انار! يه دنيا انار، دو دنيا انار، صابون انار!... سرانجام حوصلهي ستوان عراقي سر رفت و گفت چرا آواز شما اينقدر تكراري است!؟ جواب داديم: اتفاقاً تمام شد و حالا آواز ديگري ميخوانيم. بلافاصله شروع كرديم يك مذاكره، دو مذاكره، سه مذاكره، چهار مذاكره. و متعاقب آن آواز شنيدني دوم: بلوار كرج، بلوار كرج، بلوار كرج. مأمور عراقي سرش را تكان داد و گفت: «بد ميخوانيد!» و رفت.

در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی»(فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و باحالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید.
دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرند. و باز هم انتظار ... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا* زخمی شده باشد، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟! برمی خیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سؤالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس می زنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم: علی ... با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم. من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل می کنن. برو! من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم که هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.
از دیشب تا به امشب، جانم به لب رسیده است. بلندتر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.
آها ... آنجاست!
علی آمدیم ... علی؟!
و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود ...

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟
پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»
وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛
تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.
رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛
بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!
گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛
از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»
عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.
قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛
همان طور که عراقی ها می خواستند.
ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟
گفت: درس می خوندم.
گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟
گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.
گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟
گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.
فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!
با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.
سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که شیمیااین روزها به دلیل ضایعه یی و خس خس گلویش به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند.

به نقل از این رزمنده عزیز:
... قبل از مجروحیت ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.
... سال 65 نیز در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم اما دیگر فایده ای نداشت. سه نفر بودیم که هر سه تشنج کردیم... و ...
برای بهبود حال این رزمنده شیمیایی عزیز سه صلوات بفرستید.
|
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست». یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: « اگه دو دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی! » |
نام و نام خانوادگی شهید:مجید آب نیلی رنانی
نام و نام خانوادگی شهید:محمد علی ساجدی
نام و نام خانوادگی شهید:بابک آبشار
نام و نام خانوادگی شهید:محمد آبیل
نام و نام خانوادگی شهید:احمد آجرلو
نام و نام خانوادگی شهید:محمدجواد آخوندی
نام و نام خانوادگی شهید:علی آخوندی
نام و نام خانوادگی شهید:رمضان آذریان
نام و نام خانوادگی شهید:حسین آریانژاد
نام و نام خانوادگی شهید:محمد آریایی پور
نام و نام خانوادگی شهید:عبدالمجید آزادی خواهان
نام و نام خانوادگی شهید:محمدحسین آشوری نیک
نام و نام خانوادگی شهید:احمد آغاز
نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آقاخانی
نام و نام خانوادگی شهید:علی آقا طاهریان
نام و نام خانوادگی شهید:علی آقاماهانی
نام و نام خانوادگی شهید:مهدی آقادادی
نام و نام خانوادگی شهید:محمدتقی آقابابایی
نام و نام خانوادگی شهید:غلامحسین آفتابی
نام و نام خانوادگی شهید:سلطانعلی آشوغ
نام و نام خانوادگی شهید:اسدالله آشفته
نام و نام خانوادگی شهید:محمدهادی آسمانی
نام و نام خانوادگی شهید:عباس آزرده
نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آزادی
نام و نام خانوادگی شهید:جلیل آریانژاد
نام و نام خانوادگی شهید:حمید آرونی
نام و نام خانوادگی شهید:حسین آرش مهر
نام و نام خانوادگی شهید:حسین آذرنیا
نام و نام خانوادگی شهید:محمود آذرارجمند
نام و نام خانوادگی شهید:حبیب الله آخوندی
نام و نام خانوادگی شهید:منصور آجرلو
نام و نام خانوادگی شهید:محمد رضا آتش برگ
نام و نام خانوادگی شهید:حسن آبشناسان
نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آبدرشکر
نام و نام خانوادگی شهید:غلامرضا آبدار
نام و نام خانوادگی شهید:حافظ آبروشن
نام و نام خانوادگی شهید:محمد آبکار
نام و نام خانوادگی شهید:داوود آجرلو
نام و نام خانوادگی شهید:علیرضا آخوندی
نام و نام خانوادگی شهید:بهنام آذرباد
نام و نام خانوادگی شهید:فرامرز آذری
نام و نام خانوادگی شهید:محمد آرمان
نام و نام خانوادگی شهید:احمد آریایی
نام و نام خانوادگی شهید:غلامحسین آشوری
نام و نام خانوادگی شهید:غلامحسین آزیر
نام و نام خانوادگی شهید:عبدالرحیم آسیابان
نام و نام خانوادگی شهید:مسعود آقابابایی
نام و نام خانوادگی شهید:علی آرمین
نام و نام خانوادگی شهید:محمد رضا احمد پری
نام و نام خانوادگی شهید:هادی ابرار
نام و نام خانوادگی شهید:سید محمود هاشمی
نام و نام خانوادگی شهید:محمود احمدی
نام و نام خانوادگی شهید:نعمت اله تهمتن
نام و نام خانوادگی شهید:خورشید خلیلی
نام و نام خانوادگی شهید:مرتضی جمالی
نام و نام خانوادگی شهید:حمید انبارکی
نام و نام خانوادگی شهید:ابراهیم افروز
نام و نام خانوادگی شهید:سید حسین هاشمی
نام و نام خانوادگی شهید:ماشااله دشتی
نام و نام خانوادگی شهید:خضر چاهشوری
نام و نام خانوادگی شهید:عبدالرضا حکیمی برازجانی
نام و نام خانوادگی شهید:سیدعلی حسینی مقدم
نام و نام خانوادگی شهید:عبدالعزیز ستار پناهی
نام و نام خانوادگی شهید:حمزه ابراهیمی
نام و نام خانوادگی شهید:حیدر بردستانی
نام و نام خانوادگی شهید:علی محمدی
نام و نام خانوادگی شهید:حسن بیژنی
نام و نام خانوادگی شهید:محمدرضا صفایی
نام و نام خانوادگی شهید:فریدون زنگی
نام و نام خانوادگی شهید:یوسف دشتی
نام و نام خانوادگی شهید:عبدالمجید ایزدی
نام و نام خانوادگی شهید:مظاهر زارع
نام و نام خانوادگی شهید:سید عبدالمحمد کراماتی
نام و نام خانوادگی شهید:ابوالقاسم خادمی
نام و نام خانوادگی شهید:قنبر قنبری
نام و نام خانوادگی شهید:اسفندیار حاجی پور
نام و نام خانوادگی شهید:حسین سلمانی
نام و نام خانوادگی شهید:محمد جاتوت
نام و نام خانوادگی شهید:عباس بکران
نام و نام خانوادگی شهید:محمدعلی کامکار
نام و نام خانوادگی شهید:عباس کامکار
نام و نام خانوادگی شهید:حسین کامکار
نام و نام خانوادگی شهید:ناصر جوهر زاده
هم اکنون61 شهید گمنام در سراسر استان بوشهر مدفون می باشند که تعداد 46 شهید در11 نقطه استان زیر نظر اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس در خارج از گلزار شهداء در مکان مستقل و با هیئت امناء جداگانه، مدیریت می شوند. این شهداء به ترتیب تاریخ دفن به شرح زیر می باشند:
عالی شهر: 5 شهید در تاریخ 3/9/81 در محل پارک ورودی شهر مدفون شدند و مزار آنها مورد بهره برداری قرار گرفته است.
آب پخش: درتاریخ 19/11/84 تعداد 5 شهید گمنام میهمان مردم شهیدپرور این شهر شدند.
سعدآباد: هم چنین در همین تاریخ 5 شهید دیگر نیز در شهر سعدآباد آرام گرفتند که مزار آنها در حال تکمیل شدن است.
برازجان: درتاریخ 21/11/84،5 شهید در ورودی شهر برازجان دفن گردیدند که مزار آنان در حال کامل شدن است.
دیلم: ۵ شهید نیز در تاریخ 22/11/84 خیابان ساحلی شهر دیلم را به قدوم خود مزین نمودند.
شبانکاره :در تاریخ 19/12/85 میزبان 5 شهید بود که پس از استقبال باشکوه مردم، در پارک محله ای این شهر مدفون شدند.
دیر: سال1386پنج شهید گمنام فضای استان بوشهر را معطّر نمودند که به میزبانی مردم شهیدپرور دیّر در تاریخ 17/12/86 در کنار مصلای نماز جمعه آرام گرفتند و مزارشان درحال تکمیل شدن است.
کنگان: آخرین گروه شهدای گمنام که قدم به خاک استان بوشهر نهادند، در تاریخ 8/8/87 در تپه های مشرف به شهر بنک شهرستان کنگان، دفن گردیدند تا یادآور مظلومیت و ایثار امت قهرمان و شهیدپرور گوشه ای دیگر از استان قهرمان خیز بوشهر باشند.
