X
تبلیغات
دفاع مقدس و شهدا - خاطرات و وصیت نامه شهدا

دفاع مقدس و شهدا

 بسم الله الرحمن الرحيم

وصيت نامه ي بنده ي گنهكار سيد غلامعلي شجاعي

     يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ - سوره صف آيه ۱۰- ۱۱

     در لحظه ي گرفتن قلم به دستم جهت نوشتن وصيت نامه از ترس خدا و غضب خدا در خود لرزيدم . بار خدايا ، چگونه و چطور وصيتنامه بنويسم در حالي كه از سر تا پا گناه كردم و آنچنان كه بايستي به وظيفه ام عمل مي كردم ، نكردم . در اعمالم نافرماني و نقص وجود داشت .ولي بار خدايا ، از فضل و كرم و رحمت و بخشش تو نااميد نيستم .ترسم از اين است كه نيامرزيده از اين دنيا بروم ، مي ترسم رفتنم خالص نباشد و پذيرفته ي درگاهت نشوم . بار الها، بارخدايا از سر تقصيرات و گناهان ما بگذر .الهي العفو .

     حالا وظيفه اسلامي و شرعي و انساني ما ايجاب مي كند كه طبق آيه ي شريفه قرآن عمل نموده و با مال و جان خود در راه مقدس اسلام عزيز جهاد نماييم .امروز ديگر تمام آرزو ها بايد جهت ديگري پيدا كند و آن تقويت اسلام است و زماني كه پاي مسئوليت الهي پيش مي آيد، همه بايد قبول داشته باشيم كه دستور خدا و قرآن را بايد عمل كرد .حفظ اسلام و دستاورد هاي انقلاب اسلامي بر همه واجب است.

     به فكر آخرت باشيد و كوله بار سفر را آماده نمائيد،چرا كه ما مسافرانيم و از قافله عقب مانده ايم .ماها در اين دنيا امانتي بيش نيستيم و بايد امانت را به صاحب امانت پس بدهيم .ولي چطور و چگونه و كجا ؟ جبهه بهترين محل آزمايش و مقدسترين مكان براي پس دادن امانت به صاحبش است . وقتي انسان مي خواهد با خداي خويش معامله كند بايد بهترين چيزي را كه دارد ، تقديم نمايد و ما كه به غير از يك جان ناقابل چيز ديگري نداريم .

     اميدوارم كه خداوند از سر تقصيرات ما بگذرد .ما اين راه را با آگاهي كامل و شناخت كامل انتخاب نموده ايم و رفتن ما به جبهه تنها به اين خاطر است كه اسلام امروز در خطر است و براي صيانت از آن حركت خود را براي رفتن به جبهه الزامي مي دانيم چون رضاي خدا را در اين مي بينيم و حركت ما غير از رضايت الله چيز ديگري نيست. پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند هيچ قطره خوني همچون خوني كه در راه خدا ريخته شود ، نزد خدا محبوب نيست .

     توصيه ام اين كه ، ملت عملا تابع دستورات امام عزيزمان باشند و قدر اين نعمت الهي را بدانند و پشتيبان روحانيت مبارز و در خط امام باشند .به جوان هاي حزب الهي و امت حزب ا... توصيه مي كنم وحدتتان را حفظ نماييد و فريب يك عده افراد ناشايست و نالايق كه با قيافه هاي گوناگون و چهره هاي مختلف و لباس هاي مقدس كه خودشان را توي آنها مخفي نموده و از آن لباس ، به عنوان سنگر براي حفظ منافع خويش و نيت هاي پليدشان استفاده مي نمايند ، نخوريد. چرا كه هر زماني براي خودش طلحه و زبير هائي دارد و شما امت حزب الله هستيد كه با وحدت خويش مي توانيد نيت هاي شوم آن ها را در نطفه خفه كنيد و در صورت ديگر اگر به كثافت كاري خودشان خواستند ادامه دهند ، بر جوان هاي حزب الهي است كه چهره و اعمال آن ها را به مردم بگويند و مردم را آگاه سازند و دنبال قضيه را بگيرند.

     به نماز زياد اهميت بدهيد بخصوص صف هاي نماز جماعت را فشرده تر نمائيد كه دشمنان اسلام از وحدت شما و نماز جماعتها و نماز جمعه ها مي ترسند . در نماز هايتان به روح ا... ،‌ به روح خدا ،  به ابراهيم زمان ،‌به نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر و ظلم و ستم و عصر كفر و الحاد و عصر مظلوميت اسلام دعا كنيد .

 

وصيت به پدر و مادرم و برادران و خواهرانم و اهل فاميل :

     هميشه و در همه حال به ياد خدا باشيد و قوانين و فرامين اسلام را عمل نمائيد . چرا كه اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست . به آخرت فكر نمائيد و سعي كنيد به آخرتتان توشه اي جمع كرده باشيد . به مجالس دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهداء اهميت زيادي بدهيد و بخصوص به نماز هايتان و به فرزندان خود نيز همچون تربيت دهيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و از سربازان واقعي آقا امام زمان و اسلام به بار آيند .

     از همه كساني كه از من رنجيده اند و حقي بر گردنم دارند ، طلب بخشش و حليت مي نمايم و اميدوارم خداوند مرا با گناههاي بسيار بيامرزد.

                                    بنده ي گنهكار سيد غلامعلي شجاعي 30/1/64

 

خاطره ای از حاج همت

يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيششما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))
گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخودخوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))
آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان )) داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ حاج همت را مي گرفتند.

خبر شهادت

* قرار بود هر اتفاقي که برايش بيفتد، اول از همه به من خبر بدهند.

تلفن خانه‌مان با فرمانده سپاه يکي بود. اول آن‌ها گوشي را برمي‌داشتند و اگر با ما کار داشتند، خبرمان مي‌کردند. تلفن که زنگ خورد، پسرم به طرفش دويد و گوشي را برداشت. صدايم زد و گفت: مامان، اسم بابايي را مي‌گويند.گوشي را از دستش گرفتم. آن طرف خط يکي داشت خبر شهادتش را به فرمانده سپاه مي‌داد. تأکيد مي‌کرد من نفهمم.

دستي بر آتش

* حجله‌ي شهدا را که مي‌ديد، مي‌گفت: مي‌بيني؟ اين مسئوليت من را زياد مي‌کند. تا کِي ديگران بجنگند و ما از دور دستي بر آتش داشته باشيم؟ مي‌شه من هم شهيد بشم؟ يعني سعادت دارم؟

 با ناراحتي گفتم: اين قدر که تو به فکر شهيد شدن هستي، به فکر ما نيستي؛کاش من هم مي‌توانستم دعا کنم شهيد بشوم.

 راستي اگه من شهيد شدم، تکليف بچه‌هامون چي مي‌شه؟

بدون لحظه‌اي تأمّل گفت: وصيت مي‌کنم امام جمعه سرپرست بچه‌هامون بشه.

با آرامش ادامه داد: من نمي‌تونم با اين دلايلي که تو مي‌آوري، از آرزوي شهادت چشم بپوشم؛ من يک جان دارم و آن هم مال جنگ است.

نه...بنويس

* گفت: هر خواسته اي که از من داري، بگو.

گفتم.

گفت: نه...بنويس.

 نوشتم.

او هم خواسته هايش را گفت.

 همين طور که قلم توي دستم بود،آن ها را هم نوشتم.

1-اتّقوالله صونوا دينکم بالورع.

2-قل اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذبالله ان يحضرون ان الله هو السميع العليم.

3-همسرم، چيزي را مخواه جز آن چه خدا مي خواهد و براي آن که خدا
مي خواهد و از چيزي

 نهي مکن، مگر آن چه خدا نهي کرده است و براي آن که خدا نهي کرده است.

شرمنده ي محبّت

* عمليات شروع شد. تا عمليات تمام شود، از نگراني مُردم و زنده شدم.

شهدا راآوردند، ولي ازش خبري نبود.

توي دلم آشوب بود.

برادرش آمد وخواست ازاهواز برويم شهرستان.
هرقدر مي پرسيدم شهيد شده يانه؟
فقط مي گفت: نه، شهيد نشده.

رفتم توي خانه وديدم آن جا ايستاده؛ با دست وپاي شکسته و بدن پر از ترکش.

کنارم نشست،دستم را گرفت و سرم را به سينه اش گذاشت. مي لرزيدم و از خود بي خود هذيان مي گفتم.

گفتم: قرار نبود اين جوري کني،بي معرفت!

فقط آرام بود.

دوباره گفتم:حرف بزن تا باور کنم زنده اي.

فقط يک جمله گفت: محبّت تو شرمنده ام مي کنه.

قربون دلت دختر

* رفت منطقه.خيلي دل تنگي مي کردم. ياد همسر يکي از شهدا افتادم.

با خودم گفتم: قربون دلت دختر، چي کشيدي تو؟خدا چه صبري بهت داد؟ نشکستي؟ مجنون نشدي؟

 نذرکردم به اسم حضرت زهرا سلام الله عليها که صبرم بدهد.

گفتم: تورو به جان حسين ات نگذار بشکنم. اين راه روخودم انتخاب کردم، ولي نمي دونستم اين قدرسخته.

پشيمان نيستم؛ فقط حيران شده ام. دلم رو بزرگ کن. مي دونم ضعيفم، ولي تنهام نگذار.

دستم رو بگير.

تنهام مي ذاري؟

* داشت آلبوم عکس شهدا را نگاه مي کرد. آلبوم را ورق مي زد و گريه مي کرد؛ فاتحه مي خواند.

يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.

قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.

همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟

من هم اشک مي ريختم. نگاهش کردم و قول دادم بعد از شهادت هم تنهايش نگذارم.

حتي با شرايط سخت تر

* وقتي با لباس سپاه آمد سر سفره ي عقد، ياد حرفش افتادم که گفته بود: با لباس سپاه زندگي مي کنم، با همين لباس هم مي روم.

توي همين فکر و خيال ها بودم که گفت: دلت رو صاف کن؛ با خدا پيمان ببند که راه روشني بهت نشون بده. ما که با سختي به هم رسيديم،ادامه هم
مي ديم؛ حتي اگر شرايط سخت تري در انتظارمون باشه.

نه، اين روايته

* يک پارچ آب و يک قدح آورد توي اتاق. گفت: روايته که هرکس شب عروسي اش پاي زنش رو بشويد و آب آن رو توي خانه بريزه، خير و برکت تا آخر عُمر از خونه شون بيرون نمي ره.

خنده ام گرفته بود. با شوخي گفتم: ولي پاهاي من کثيف نيستن...

 همين طور که لبخند روي لبش بود،گفت: نه، اين روايته؛ مهم اينه که ما به روايت عمل کنيم.

اين يكي رو ديگه نيستم

* صدايم کرد و خواست پشت فرمان ماشين بنشينم، تا رانندگي ياد بگيرم.

بعد از کمي رانندگي، تصادف کردم. خيلي ناراحت بودم و از ماشين پياده شدم.

با ناراحتي و عصبانيت گفتم: ديگه پشت رُل نمي نشينم؛ توبه!

خنديد و گفت: عزيزم، اگه حالا ننشيني پشت فرمون، بعدها ديگه جرأت نمي کني. من که هميشه باهات نيستم تا کارهات رو انجام بدم.

تو بايد روي پاي خودت بايستي و گليمت رو از آب بيرون بکشي.

قبول کردم. نشستم پشت ماشين و رانند گي ياد گرفتم.

وقتي برگشتيم به خانه،گفت: کُلت من رو بيار.

با تعجب گفتم: لابد مي خواهي تيراندازي يادم بدي؟ من مي ترسم، اين يكي رو ديگه نيستم.

خنديد و گفت: دوست دارم شجاع باشي. يه مادر شجاع، بچه اش رو هم شجاع بار مي آره.

ستار امینی

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

"ستار امینی" خاطره‌ای از عملیات خیبر نقل می‌کرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمی‌دانم:


"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقه‌ای بزنند که قرار بود چند روز بعد آن‌جا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای این‌که دشمن از ترددهای زیاد و بی‌جا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچ‌کس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجی‌ای که آن‌جا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمی‌تونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران می‌توانند وارد منطقه‌ی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت می‌نویسی، خودتم امضا می‌کنی؟ نه، نمی‌شه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچه‌بسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده روده‌بر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.

خاطرات دلنشین پدر شهید جهان آرا

وپ های چادر مشكی مرغوب میان خانه هدایت‌الله قل می‌خورد و تا نزدیك پایم روی مبل های نیم دار اطاق نشیمن مرد ولو می‌شود. هدایت الله با صورتی پر ازخطوط مهربانی نزدیك می‌آید و گوشه پارچه چادرمشكی اعلا را به دستم می‌دهد: «خودتان نگاه كنید جنس مرغوب است» چادر نمازهای خوش قیمت هم كنار دستش است و برایشان تبلیغ می‌كند. «توی زیرزمین خانه پارچه‌فروشی داریم. اینها هم چادر مشكی اعلا است، دست بزنید جنسش خیلی عالی است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بی‌خیال اینكه قرار است در مورد خانه‌ای كه محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنیم.
سیدهدایت‌الله حالا چادرهای نماز دوخته شده را از نایلونی بزرگ بیرون می‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبی‌اش در هیات یك فروشنده پرتجربه، چادرها را تبلیغ می‌كند؛ «ما با دو تا زخمی آمدیم تهران. سال 60 خیابان ری منزلی اجاره كردیم. از خرمشهر هیچ وسیله‌ای نیاورده بودیم، هیچ‌كس نمی‌توانست چیزی بیاورد. من البته می‌توانستم با كمك محمد كه فرمانده سپاه خرمشهر بود، بیاورم اما نیاوردم تا من هم مثل بقیه جنگ‌زده‌ها باشم. مدتی بعد بنیاد شهید توی خیابان اسلامبولی خیابان دهم به ما خانه‌ای داد. یك روز نشسته بودیم، دیدیم خانه روی سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداری كرده بودند و سقف ریخت روی سر بچه‌هایم. رفتیم بیمارستان، وقتی برگشتیم دیدیم دزد تمام وسایلی كه تهیه كرده بودیم را برده. بعد توی بلوار كشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتمانی دادند كه آنجا هم دوام نیاوردیم. ساكنان مجتمع خیلی مبادی اخلاق اسلامی‌نبودند. عطایش را به لقایش بخشیدیم. بعد زمین همین خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمین 84 هزار تومان بود كه گفتند لازم نیست پولش را بدهید. قبول نكردم، البته یك مدتی هم گفتند كه بروم در یكی از خانه‌های مصادره‌ای زندگی كنم. آن را هم قبول نكردم، گفتم من در خانه مردم نمی‌نشینم.»

می‌پرسم از خاطرات دوران کودکی سیدمحمد هم چیزی به خاطر دارید؟ «خب، بچه بودند و شیطان، یادم می آید سیدعلی و سیدمحمد در یک گروه و سید محسن در گروه دیگری در خرمشهر عضو بودند، یک شب من حالم خیلی بد بود و آنها مدام با هم بحث می‏کردند، چند بار به آنها تذکر دادم که صبح بحث کنید، گوش نکردند، من هم سیدعلی و سیدمحمد را از خانه بیرون کردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»  

سید هدایت‌الله مهربان چیزی توی ذهنش افتاده، انگار می‌خواهد چیزی را كه گم كرده پیدا كند: «محمد برایم تعریف كرد كه رفته بودند با بنی‌صدر پیش امام(ره)، محمد به امام گفته بود كه این آقا امكانات لازم را به ما نمی‌دهد و دست دست می‌كند، امام(ره) توپیده بود به بنی‌صدر. بعد از جلسه بنی‌صدر، محمد را دعوا كرده بود كه چرا جلوی آقا این حرف‌ها را زده البته باز هم این دو نفر درگیری پیدا كردند. بنی‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد یقه‌اش را گرفته بود و همدیگر را زده بودند. محمد می‌گفت بنی‌صدر جلوی نیروها را گرفته بود. پسرم از هیچ‌كس نمی‌ترسید.»

سید هدایت‌الله پدر 13 فرزند، شش دختر و هشت پسر، می‌گوید: «محمد دو سال زندگی مخفی داشت توی كوره‌پزخانه‌ها می‌رفت و با دهن روزه آجر خالی می‌كرد به خاطر همین بدن قوی و محكمی‌داشت. خسته نمی‌شد. راستی یك خاطره دارم كه تا حالا هیچ‌جا تعریف نكرده‌ام: «شب‌هفت محمد كه تمام شد، خانمی‌آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر كاری داشتم چون حجاب مناسبی نداشتم نمی‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت كنم. وقتی ایشان متوجه شد آمد و سلام و علیك كرد و كارم را راه انداخت. آمده‌ام بگویم كه این كار پسر تو باعث شد كه من برای همیشه حجابم را به خوبی رعایت كنم.»

پیرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌ای است كه با كمك آن برای دخترهای بی‌بضاعت خرمشهری جهاز تهیه می‌كند: «با 600 هزار تومان جهاز می‌خرم برایشان، می‌روم سراغ مدیران كارخانه‌ها و همه‌چیز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من می‌فروشند.» حیاط خانه جهان‌آرا پر از پیچك‌هایی است كه سیدهدایت‌الله آنها را با نخی بلند به پشت‌بام وصل كرده و می‌گوید: «اینها گل كه بدهند خانه‌ام غرق گل می‌شود.»

«ممد نیست» اما سید هدایت‌الله جهان‌آرا كت و شلوارش را مرتب می‌كند و در خانه خیابان گرگان كه با دست‌های خودش ساخته چای و نبات خوزستانی هم می‌زند آن هم زیر نگاه‌های سنگین «ممد» كه بارها و بارها روی دیوار خانه كلنگی تكرار می‌شوند.

بسم الله الرحمن الرحيم

‌وصيت‌نامه بنده زبون خدا عبدالصاحب امامى:

«ربنا و ءاتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم‌القيامة إنك لا تخلف الميعاد» خدايا ما را ارزانى دار آنچه را كه به زبان رسولانت به ما وعده دادى و ما را روز قيامت خوار مگردان كه تو شكننده پيمان نيستى. (قرآن كريم- آل‌عمران 193)

به نام خداى محمد، پيغمبر ايمان و آزادى و به نام خداى هابيليان تاريخ، پيروان صديق خاتم‌النبيين(ص) و با سلام و درود بر مهدى موعود(عج) و نايب برحقش امام خمينى و با رحمت و مغفرت خدا بر تمام شهيدان گلگون‌كفن علوى و با درود و تحيت بر تمامى عدالت‌گستران محمدى سخنم را شروع مى‌كنم. من در حالى به جبهه مى‌روم كه به وحدانيت خدا و رسالت همه انبياء از آدم تا خاتم و وصايت ولايت على بزرگوار و يازده فرزندش شهادت مى‌دهم و شهادت مى‌دهم كه آيت‌الله العظمى امام خمينى طبق آيه 58 سوره نساء كه «أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولى‌الأمر منكم» نايب برحق حضرت مهدى(عج) مى‌باشد، لذا اطاعت از او بر هر فرد مسلمان واجب است.هدف من از رفتن به جبهه چيزى جز اين نيست كه جهاد اكبر را در جهاد اصغر شروع كنم، زيرا بنده زبونى چون من كه عمرى در غفلت و معصيت گير بوده‌ام جز پناه به خودش بر كه پناه برم و امروز كه خداوند راهى را مشخص نموده تا كسانى كه مى‌خواهد بازگشت نمايند بازآيند و اين راه رفتن به جبهه حق عليه باطل است. و من به جبهه مى‌روم تا تمام هواهاى نفسانى را از خود دورم كنم و صفات الهى را هرچه بيشتر در درون خود قوت بخشم. مى‌روم تا حر شوم و خالصانه نداى حسين زمان امام خمينى را لبيك گويم. مى‌روم تا اصالت اماممان را به تمام دنيا شهادت دهم. مى‌روم تا به تمام قدرتهايى كه بر عليه جمهورى اسلامى ايران نقشه مى‌كشند بفهمانم كه «و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين» و در نهايت مى‌روم تا بر بام دنيا فرياد برآورم كه الاسلام يعلوا و لا يعلى عليه. خدايا تقاضا ميكنم مرا در خدمت به خودت مفتخر ساخته، اعمالم را بپذيرى و آنچنان كنى كه بين رفتار و گفتارم جدايى نباشد و اين طرز خدمت ابدى و سرمدى گردد. خدايا از سر تقصيرات و گناهانم درگذر و بر ناتوانى بدن، بر نازكى پوست و بر بى‌دوامى استخوانم رحم كن. خدايا بر من منت نهاده و خواهشم را اجابت كن و از لغزشهايم درگذر.

و اكنون سفارشى چند: اى امت حزب‌الله، 1- اطاعت از ولايت فقيه طبق آيه صريح قرآن (سوره نساء/58) واجب مى‌باشد، پس از شما به عنوان يك برادر كوچك مى‌خواهم كه معيار تمام حركتهايتان ولايت فقيه باشد، زيرا كه ولايت اصول اساسى اسلام است. 2- در اين زمان كه ولى فقيه امام خمينى مى‌باشد بر فردفرد شما مردم واجب است كه در تمام صحنه‌هاى زندگى او را تقويت نموده و موبه مو فرامينش را عمل نماييد تا انشاءالله دينتان به اسلام كامل گردد. 3- وحدت اساس استقلال و شرف و آزاديمان مى‌باشد، زيرا امروز همانطور كه رهبر و مرجعمان امام خمينى فرمودند هر اختلافى به نفع آمريكاست، پس در خط وحدت كوشا باشيد. 4- از برادران و خواهران حزب‌الهى مى‌خواهم كه از روحانيت مبارز غافل نشوند و در اموراتشان هميشه به آنها رجوع كنند. 5- از تمام دوستان و آشنايان و اقوام و حتى كسانى كه مرا نمى‌شناسند مى‌خواهم كه مرا حلال كنند و در راه استقلال و آزادى محرومين جهان شجاعانه به نبردگاه پيكار برعليه كفر جهانى بشتابند. 6- از خواهران و برادرانم مى‌خواهم كه مرا حلال نمايند، زيرا نتوانستم وظيفه برادرى را نسبت به آنان انجام دهم و از آنان مى‌خواهم كه جهت سازندگى خود از خواندن و فهميدن قرآن و عمل كردن به آن و ادعيه اسلامى كوتاهى ننمايند. 7- از پدر روشن‌ضمير و مادر دلسوزم مى‌خواهم كه مرا حلال نموده و از اينكه در اين چند صباح عمرم وظيفه فرزندى را نسبت به آنان انجام ندادم مرا ببخشند. اميدوارم كه براى آمرزش گناهانم در پيشگاه

  خدا دعا كنند. خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار و جمهورى اسلامى را به دست مهدى بسپار.

وصیت نامه شهید حسن سرانجام

با ياد خداوند متعال و آفريدگار کون و مکان و هستي بخش جهان و تنها معبودي که نه شريکي و نه قدرتي به پاي او تواند رسيد آغاز مي کنم .

 سوگند به خدايي که هستي من و تمام موجودات عالم در دست اوست که به جز الله به خاطر هيچ کس و چيزي به جبهه نيامده ام . سوگند به آفريدگاري که تنها معبودي است که شريکي ندارد تا آخرين قطره خون در راهش بر عليه کفر و نفاق مبارزه کنم سوگند به خدايي که بخشنده هست و مهربان با ولايت خاندان اهل بيت و در انتظار فرج حضرت مهدي (عج) به لقاءلله پيوستم . از خداوند مي خواهم که مرا به لطف و بزرگي خود عفو کند و از تمام تقصيرات و گناهانم درگذرد و مرا جزء آندسته افرادي قرار دهد که از مقربان درگاه اويند . از خداوند طلب مي کنم که دعاهاي نازل شده در کتابش را در موردم به استجابت رساند و از وي درخواست مي کنم مرگم راتنها شهادت در راه خودش قرار دهد . باري برادران و خواهران زمان ، زمان حساسيت و موقعيت ، موقعيت خطيري است . بايد با درک مسئوليت سنگيني که بر دوش تک تک ما هست ، سلاح ايمان و عمل صالح را از يک طرف و سلاح مادي را که وسيله اي بيش نيست به دست گرفت و راهي ميدان مبارزه شد . تا زمانيکه جان در بدن داريم بايد اراده را آهنين ساخت و چنان بر کافران شرقي و غربي در هر نقطه از زمين تازيد که فرصت تفکر از آنان سلب شود . بايد خود را بسازيد تا در آينده نسلي با ايمان و مسئول و ساخته شده را تحويل اجتماع دهيم . بايد غيبتها و تهمتها و حرفهاي لغو را کنار گذاشت و بيشتر به عمل پرداخت بايد ساعتي تفکر کرد تا ببينيم کجا بوده و کجا هستيم و به کجا مي رويم بايد چشم و گوشها را باز کرد تا مشاهده کنيم چه بوده و چه هستيم و چه خواهيم شد فقط اندکي تحمل و صبر کن و در خود فرو رو و روي تمامي مساول عادلانه قضاوت کن آنگاه خواهي فهميد که چرا تماميمان در خواب غفلت به سر مي بريم . آري برادر و خواهر اين تو بودي که با غري کوبنده به طاغوت هجوم بردي و او را از تخت خدايي به زمين افکندي ، اين تو بودي که به خيابانها آمدي و با فرياد سهمگينت چنان لرزه بر اندام ابرجنايتکاران انداختي که سبب شد ما اکنون در اين آزادي مطلوب به سر ببريم . بار ديگر به پا خيز و قدم به عرصه رزم گذار و کربلا و قدس را از چنگال خونخواران و ظالمان زمانه رها کن . برادر و خواهر عزيز از شما تقاضا دارم که به خود آيي و لحظه اي تأمل کني و با دشمن درونيت که همانا بزرگترين دشمنهايت مي باشد بستيزي تا فردي آگاه و خود ساخته و نيرومند شوي من به تو قول مي دهم که اگر با اين دشمن اصلي مبارزه کردي در دنيا فردي سعادتمند و قوي خواهي شد و در آخرت از مقامي شايسته برخوردار خواهي شد . اين حقير مطالبي را عرضه مي دارم که دوست مي داشتم آنها در لحظه لحظه زندگيتان رعايت شود . اول اينکه به ياد خدا باشيد و لحظه اي از يادش غافل نشويد که با ياد خدا دلها آرامش خاطر پيدا مي کند . دوم اينکه در اعمالتان خلوص نيت داشته باشيد و هيچ فعلي را انجام ندهيد مگر به خاطر خداوند که از روي نيت به کارهايتان نگاه خواهد شد .

سوم اينکه تمامي توانيد در راه خدا انفاق کنيد و با جان و مال و اولاد در اين راه قدم نهيد که اجري بزرگ نزد خداوند خواهيد داشت .

چهارم اينکه تا سر حد امکان از اسراف و تبذيل بپرهيزيد تا خدا درب هاي نعمت را هميشه برويمان باز گذارد . پنجم آنکه تا در توان داريد نماز و قران و دعا بخوانيد که ما به اين چيزها زنده مي باشيم و سعادتمند خواهيم شد . ششم آنکه در تمامي اوقات امام عزيز و بت شکنمان را دعا کنيد و در هر بحبوهه به ياريش شتابيد . هفتم آنکه از تهمتها و غيبتها و حرف هاي لغو دوري کنيد و بيشتر به عملهاي خالصانه بپردازيد تا هر چه سريعتر از اين وابستگي عظيمي که ناشي از خيانتها و جنايات رژيم گذشته است بيرون آييم . هشتم اينکه به جبهه بياييد و دين خدا را ياري کنيد و مزدوران اجانب را به عقب رانيد و قدرتهاي الهي را از نزديک مشاهده کنيد که تا ظهور مهدي آل محمد ما مبارزه در پيش داريم . نهم اينکه تا مي توانيد در اجتماعات و تظاهرات و نمازهاي جمعه و جماعت شرکت کنيد و همبستگي و وحدت خود را به دشمنان نشان دهيد .

دهم آنکه حداقل در مساجد محل و گروه هاي مقاومت و نمازهاي جماعت شرکت نماييد و اين خانه خدا را غريب نگذاريد تا هر لحظه آماده مقابله با توطئه هاي دشمنان باشيد .

يازدهم : از تمامي دوستان و آشنايان و اقوام خويش تقاضاي عاجزانه دارم که که مرا حلال کنند و حق خود را به بزرگي خود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:14  توسط میلاد جمشیدی  |